بانو بترس
بترس از مردهایی که انگشت های نوازشگرشان پستی و بلندی های بدن ات را هنرمندانه پیدا می کنند.
| ||||
آیا همیشه در مقابل این رفتارها باید سکوت کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
با تشكر
از ديگر خواص درماني اين كوه كه زبانزد همه متخصصين mountain trapi (كوه درماني)است . خواص مغناطيسي اين كوه باعث تخريب سلولهاي سرطاني شده و به همين دليل متخصصين بسياري بيماران سرطاني زا را به كوهنوردي دراين كوه توصيه مينمايند. مديكال كالج ايالت اياهو آمريكا نيز طي تحقيقي خواص درماني اين كوه را تاييد نموده است.
دوستان نيز اگر خواص جاماندها ي از كوه به خاطر دارند اضافه نمايند تا ايرانمان را بيشتر بشناسيم
ایران را بیشتر بشناسیم
کوه پرديس
نزديک ترين نقطه زمين به خورشيد
4) رحم و شفقت
مردم فقط اقلام مورد نیاز روزانه خود را تهیه کردند و این باعث شد همه بتوانند مقداری آذوقه تهیه کنند.
5) نظم
غارتگری دیده نشد. زورگویی یا ازدست دیگران ربودن دیده نشد. فقط تفاهم بود.
6) ایثار
پنجاه نفر از کارگران نیروگاه های اتمی ماندند تا به خنک کردن دستگاهها ادامه دهند.
7) مهربانی
رستورانها قیمتها را کاهش دادند. یک خودپرداز بدون محافظ دست نخورده ماند. دستگیری فراوان از افراد ناتوان.
8) آموزش
از بچه تا پیر همه دقیقا میدانستند باید چکار کنند و دقیقا همان کار را کردند.
در دنيا هيچ چيزي به اندازه آموختن براي ساختن يك زندگي انساني اهميت ندارد و اين آموزش از هر قوم و مليتي ميتواند باشد.
Smart man + smart woman = romance
مرد باهوش + زن باهوش = عشقولانه
Smart man + dumb woman = affair
مرد باهوش + زن خنگ = روابط نامشروع
Dumb man + smart woman = marriage
مرد خنگ + زن باهوش = ازدواج
Dumb man + dumb woman = pregnancy
مرد خنگ + زن خنگ = حاملگی
|
OFFICE ARITHMETIC
Smart boss + smart employee = profit
رییس باهوش + کارمند باهوش = سود
Smart boss + dumb employee = production
رییس باهوش + کارمند خنگ = تولید
Dumb boss + smart employee = promotion
رییس خنگ + کارمند باهوش = ترفیع
Dumb boss + dumb employee = overtime
رییس خنگ + کارمند خنگ = اضافه کاری
A man will pay $2 for a $1 item he needs.
یک مرد بابت یک کالای 1 دلاری که نیاز دارد 2 دلار می پردازد
A woman will pay $1 for a $2 item that she doesn't need.
یک زن بابت یک کالای 2 دلاری که نیاز ندارد 1 دلار می پردازد
A woman worries about the future until she gets a husband..
یک زن نگران آینده است تا زمانی که شوهر کند
A man never worries about the future until he gets a wife.
یک مرد هرگز نگران آینده نیست تا زمانی که زن بگیرد
A successful man is one who makes more money than his wife can spend.
یک مرد موفق مردیست که درآمدش بیشتر از مبلغی باشد که زنش خرج می کند
A successful woman is one who can find such a man.
یک زن موفق زنیست که بتواند چنین مردی را پیدا کند
To be happy with a man, you must understand him a lot and love him a little.
برای اینکه با یک مرد شاد باشید باید او را کاملا درک کنید و کمی دوست داشته باشید
To be happy with a woman, you must love her a lot and not try to understand her at all.
برای اینکه با یک زن شاد باشید باید او را کاملا دوست داشته باشید و اصلا سعی نکنید که او را درک کنید
Married men live longer than single men do, but married men are a lot more willing to die.
مردان متاهل بیشتر از مردان مجرد عمر می کنند در عوض مردان متاهل بیشتر آرزوی مرگ می کنند
A woman marries a man expecting he will change, but he doesn't.
زمانی که یک زن که با مردی ازدواج می کند انتظار دارد که او تغییر کند ولی اینگونه نمی شود
A man marries a woman expecting that she won't change, and she does..
زمانی که یک مرد با زنی ازدواج می کند مطمئن است که آن زن تغییر نمی کند و اینگونه می شود
A woman has the last word in any argument.
یک زن در بحث حرف آخر را می زند
Anything a man says after that is the beginning of a new argument.
بعد از آن، هر حرفی که مرد بزند، شروع یک بحث جدید است
SEND THIS TO A SMART WOMAN WHO NEEDS A LAUGH AND TO THE SMART GUYS YOU KNOW CAN HANDLE IT
این متن را برای یک زن باهوش که به خنده نیاز دارد و مردان باهوشی که میدانید می توانند آن را هضم کنند، بفرست.
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه
هر چی من بهش نصیحت می کنم
که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمیشه
میگه یا اسم آدم دل نمیشه
یا اگه شد دیگه عاقل نمیشه
بش میگم جون دلم این همه دل توی دنیاست چرا
یکدوم مثل دل خراب صاب مرده ی من
پاپی خیال باطل نمیشه
چرا از این همه دل یکدوم مثل تو دیوونه ی زنجیری نیست
یکدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نمیشه
میگه یک دل مگه از فولاده
که تو این دور و زمونه چششو هم بذاره
هیچ چیزی نبینه یا اگه چیزی دید
خم به ابروش نیاره
میگه هر صید که میشه قلب باشه
اما هرچی قلب شد دل نمیشه
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی . . . . . .
زنده یاد حسین پناهی
اشک آن شب لبخند عشقام بود.
*
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی…
من درد مشترکام
مرا فریاد کن.
*
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامات را به من بگو
دستات را به من بده
حرفات را به من بگو
قلبات را به من بده
من ریشههای تو را دریافتهام
با لبانات برای همه لبها سخن گفتهام
و دستهایات با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گریستهام
برای خاطر زندهگان،
و در گورستان تاریک با تو خواندهام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردهگان این سال
عاشقترین زندهگان بودهاند.
*
دستات را به من بده
دستهای تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
بهسان ابر که با توفان
بهسان علف که با صحرا
بهسان باران که با دریا
بهسان پرنده که با بهار
بهسان درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من
ریشههای تو را دریافتهام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.
احمد شاملو
مهدی اخوان ثالث
چه گریزیت ز من؟
چه شتابیت به راه؟
به چه خواهی بردن
در شبی این همه تاریک پناه؟
مرمرین پلهء آن غرفه عاج
ای دریغا که ز ما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کورست
نه چراغیست در آن پایان
هر چه از دور نمایانست
شاید آن نقطهء نورانی
چشم گرگان بیابانست
می فرومانده به جام
سر به سجاده نهادن تا کی
او درینجاست نهان
می درخشد در می
گر به هم آویزیم
ما دو سرگشته تنها، چون موج
به پناهی که تو می جوئی، خواهیم رسید
اندر آن لحظه جادوئی موج
فروغ فرخ زاد
که راه پشت سرش نیست
و چاره ای دگرش نیست،
جز این که در شب سیلاب بگذرد از رود
امان از وسوسه ی سخت لحظه ی تصمیم
می رهی از بلا یا می شوی نابود!؟
(این متن از من نیست و نمیدونم از کیه فقط چون ازش خوشم اومد نوشتمش)
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بی راه باشد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوشست
همه چیز روبراه و بر وفق مراد است و خوب
تنها،تنها دل ماست که دل نیست........................
آره.............................................................................
برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد؟
آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
در غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
بي تكان گهواره رنگين كمان را
در كنار بان ددين
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران برپاست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
كنده اي در كوره افسرده جان افكند
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد
زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد
زندگي را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلي هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده آزاده
بي دريغ افكنده روي كوهها دامان
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان
زندگاني شعله مي خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاري بود
روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بالهاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان
برجهاي شهر
همچو باروهاي دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشك ها پر بار
گرمرو آزادگان دربند
روسپي نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر انديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روزبهي در چشم
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد
آخرين فرمان آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان
گر به نزديكي فرود آيد
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد
چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي كرد
پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد
از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف روي برف مي باريد
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد
صبح مي آمد پير مرد آرام كرد آغاز
پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحري بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد
منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهي مردي آزاده
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده
مجوييدم نسب
فرزند رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از كين پر از خون را
دل اين بي تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيكار
در اين كار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند كوه مأوایم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا نير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوي آسمان بر كرد
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد
درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود
كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود
به صبح راستين سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند
زمين مي داند اين را آسمان ها نيز
كه تن بي عيب و جان پاك است
نه نيرنگي به كار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش
نفس در سينه هاي بي تاب مي زد جوش
ز پيشم مرگ
نقابي سهمگين بر چهره مي آيد
به هر گام هراس افكن
مرا با ديده خونبار مي پايد
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است
ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است
ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگي اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم گه پيش مي راند
پيش مي آيم
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ اي آفتاب اي توشه اميد
برآ اي خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب
برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كام مرگي تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم
به موج روشنايي شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما اي قله هاي سركش خاموش
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
امديم را برافرازيد
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد
زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افكند آرش سوي شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
مردها در راه
سرود بي كلامي با غمي جانكاه
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه
كدامين نغمه مي ريزد
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟
طنين گامهايي را كه آگاهانه مي رفتند ؟
دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پي او
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
كودكان با ديدگان خسته وپي جو
در شگفت از پهلواني ها
شعله هاي كوره در پرواز
باد در غوغا
شامگاهان
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير
باز گرديدند
بي نشان از پيكر آرش
با كمان و تركشي بي تير
آري آري جان خود در تير كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند
و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب
درگريز بي شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد
ماهتاب
بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش
در دل هر كوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند
و نياز خويش مي خواهند
با دهان سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه
مي دهد اميد
مي نمايد راه
در برون كلبه مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاري كارواني با صداي زنگ
كودكان ديري است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان
شعله بالا مي رود پر سوز
|
...آنهایی که رفته اند... آنهایی که مانده اند آنهايي که (از ايران) رفته اند، ايميلشان را در حسرت ِ نامه از آنهايي که مانده اند باز مي کنند و از اينکه هيچ نامه اي ندارند کلافه مي شوند. آنهايي که (در ايران) مانده اند هر روز ايميلشان را چک مي کنند و از اينکه نامه اي از آنهايي که رفته اند ندارند، کفرشان در ميايد . آنها که رفته اند همانطور که دارند يک غذاي فوری درست مي کنند تا تنهايي بخورند، در این خیالند که آنهايي که مانده اند الان دارند دور هم دیزی یا قورمه سبزي با برنج زعفراني مي خورند و جمعشان جمع است . آنها که مانده اند، همانطور که دارند يک غذاي سر دستي می پزند، تجسم مي کنند آنها که رفته اند الان با دوستان جديدشان گل مي گويند و گل ميشنوند و از ان غذاهايي مي خورند که توي کتاب هاي آشپزي عکسش هست. . آنها که رفته اند، فکر مي کنند آنهايي که مانده اند دائم با هم به گردش میروند... دربند، لواسان، بام تهران و درکه و… و آنها را که آن گوشه دنيا تک افتاده اند، فراموش کرده اند. آنها که مانده اند، تصور مي کنند آنها که رفته اند، هرشب به بار و ديسکو مي روند و خوش مي گذرانند و آنهایی را که توي اين جهنم گير افتاده اند فراموش کرده اند. . آنهايي که رفته اند دلشان لک زده بجای آن مشروب ها که چندان باب طبعشان نيست، يک چاي دم کرده سماوری حسابي بخورند. آنهايي که مانده اند آرزو به دل شده اند که برای يکبار هم که شده بروند داخل مغازه اي و بی دغدغه و نگرانی، مشروب سفرش بدهند. . آنها که مانده اند بر این باورند که آنهايي که رفته اند دیگر حق اظهار نظر ندارند و فوري قلم برداشته و اسم شان را خط مي زنند. آنها که رفته اند، با شوق و ذوق بيانيه امضا مي کنند و مي خواهند خودشان را به جريان سياسي کشوري که تويش نيستند، ملحق کنند. . آنها که مانده اند در حسرت بي بي سي و صداي آمريکای بدون پارازيت، و اینترنت بدون فیلتر و رسانه های تماماً دولتی کلافه مي شوند. آنها که رفته اند پاي اينترنت پر سرعت، دنبال فوتبال شبکه 3 با گزارش عادل يا سريالهاي داخلی و با کلام پارسي و فضاهایی ايراني هستند
آنها که مانده اند، در ذهنشان از آن طرف، مدينه فاضله مي سازند. آنها که رفته اند، به خاک گرفتن خاطراتشان در سرزمین مادری، حسرت میخورند.
و بالاخره: آنهايي که مانده اند مي خواهند بروند... آنهايي که رفته اند مي خواهند بر گردند...
اما... هم آنهايي که رفته اند و هم آنهايي که مانده اند در يک چيز مشترکند :
احساس تنهايي... |
كودكي كجائي كه يادت بخير
ترجمه: آزاده تویسركانی
سبز، رنگ طبیعت است. رنگ نرمی و لطافت ساقههای ترد و نازك گیاهان. رنگ جوانههای نوخاسته، سبز، روح خسته و شهرزده انسان را مجذوب و مسحور خود میكند و با نرمی هنرمندانه خود، دیدگان را نوازش و استراحت میدهد.
سبز طبیعت، انسان را از كششها و تنشهای روحی و جسمانی رهایی میبخشد و بازگشتی شیرین است به دوران خوش كودكی. زوایای كودكانه روح، بیتجربهگی، پاكی و معصومیت را به مدد این رنگ آرام، میتوان دوباره حس كرد.
سبز، سمبل امید، طبیعت و آرامش است. سبز، رنگ توجه به محیط زیست، هارمونی، تعادل، طبیعت، رشد، شفا، اطمینان، امنیت، آرامش، ترغیب، تشویق، اعتماد، همدردی، نجات، امنیت، حفاظت، وابستگی و دلبستگی است. در دین اسلام و یهود، رنگ سبز، سمبل مهربانی است، بهخصوص در دین اسلام این رنگ، رنگ پیامبر اسلام(ص)، ائمه معصومین(ع) و نوادگان آنان است، به گونهای كه در قدیم، بسیاری از نوادگان ائمه هدی(ع)، شال سبزی به كمر میبستند و بدین ترتیب از دیگران جدا میشدند. سبز، رنگ بهار و جوانی است. این رنگ، تداعی كننده طبیعت است و انبوه رستنیها و جامه گیاهیای كه زمین بر تن میكند. سبز، رنگ امید است. بهمعنای زندگی است و رشد و شروع دوباره و تغذیه را در ذهن، تداعی میكند.
نخستین جوانههای سبز طبیعت در آغاز سال نو، در بسیاری از انسانها، نیروهای جدید زندگی و امید را بیدار میكند. حضور این جوانههای نوخاسته، بهمعنای آن است كه روزهای تاریك و گرفته زمستانهای سخت و سرد گذشته است و امید به گرما و روزهای نورانی، در دلها زنده میشود.
در برخی فرهنگها و ملل، رنگ سبز ممكن است بار منفی داشته باشد. در چنین شرایطی، سبز، رنگ رشك و حسد، نفرت از خود، خست، لئامت، بیرؤیایی، سردی عاطفی و احساسی است. صورتكهایی كه به رنگ سبز هستند و در نامههای الكترونیكی و گفتوگوهای اینترنتی كاربرد دارند، نشاندهنده آن است كه فردی كه این صورتك را آورده، از چیزی حالش بد شده است و در حقیقت حالش به هم میخورد.
در برخی افسانهها، رنگ سبز، رنگ اژدهای خطرناك و آتشزایی است كه سرزمینها را نابود میكند، چهارپایان را در مراتع میدرد، انسانها را میكشد و میخواهد تا مالك دوشیزگان باشد و آنان را بفریبد و اغوا كند. این حیوان خطرناك و شكستناپذیر كه لاكهای محافظ زخمناپذیری دارد، اغلب به رنگ سبز تصویر میشود.
در برخی ملل نیز رنگ سبز، نشان دهنده حیوان سمی و یا غذای آغشته به زهر است. بنابراین همیشه هم رنگ سبز با خود معنای صلح و آرامش را بههمراه ندارد.
این اصطلاح عامیانه كه او هنوز كال است و سبزی كه در ذهن تداعی میشود، نشان از خامی و بیتجربگی فرد دارد.
تیپ روانشناسی سبز
سبزها، انسانهایی محافظهكار، آرام، قابل اعتماد، ثابتقدم، مقاوم و پایدار هستند. آنان برای رسیدن به هدف، پشتكار زیادی دارند و میتوانند مقاصد و نیات خود را با تلاشی چشمگیر دنبال كنند. نیروی اراده قوی، ترقی و جاهطلبی فوقالعاده این انسانها میتواند در نگاه نخست، به خودمحوری تعبیر شود. از شاخصههای شخصیتی انسانهای سبز، تلاش وجد و جهد آنان برای به رسمیت شناخته شدن و پیشرفت، بهویژه پیشرفت شغلی است. هدف آنان تا حد امكان دستیابی به یك جایگاه ممتاز و متعالی در شغل و اجتماع است. آنها برای رسیدن به امنیت مالی و داراییها و املاك مادی، جد و جهد زیادی میكنند. این انسانها، لبریز از عشق، محبت، علاقه و تفاهم هستند. مردم غالباً به سرعت دلبسته آنها میشوند.
سبزها بسیار خوب با گل و گیاه، كنار میآیند و عاشق طبیعت و آب هستند.
انسان سبز، درونگراست. از نظر روحی و ذهنی میتوان او را انسانی محكم ارزیابی كرد. آنان، خلق و خوی متعادلی دارند. انسانهای دیگر با كمال اطمینان و اعتماد سفره دل خود را پیش روی آنان میگشایند؛ چرا كه این انسانها، شنوندگان بسیار قابلی هستند و معمولاً خیلی زود احساساتی میشوند.
این تیپ، همواره به دنبال جایگاهی مستحكم است تا بتواند از آنجا با اطمینان چشماندازی به همهجا داشته باشد و وقایع پیرامون خود را بهدقت مشاهده و بررسی كند. تیپ سبز، معمولاً قادر نیست جریان یك كار را از ابتدا تا انتها بهصورت كامل و بینقص، پیشبینی كند و از اینرو همواره ناراضی است. او خانوادهدوست است و به كودكان و حیوانات علاقه زیادی دارد.
كسی كه رنگ سبز را رنگ مورد علاقه خود میداند. بلندپروازی و غیرت از جمله خصوصیات اخلاقی تیپ سبز است. تیپ سبز، سرشار از عشق، مهربانی و نیكی است.
انسانهای سبز، به طبیعت بسیار عشق میورزند و در برابر طبیعت، قدرت درك بالایی دارند. كشاورزی، باغبانی، باغداری، و زندگی در دامان طبیعت، از علایق آنان است. وقتی، دیگران بیملاحظه با طبیعت رفتار میكنند و آن را خراب و یا آلوده میكنند، سبزها بسیار آزرده میشوند. بیدلیل نیست كه «حزب طرفدار محیط زیست آلمان»، نام خود را «حزب سبز» گذارده است.
انسان سبز، فطرت آرامی دارد. در میان سبزها، مربیان امور تربیتی بسیار وجود دارند كه بهخوبی میتوانند در روح و قلب كودكان نفوذ كنند و بسیار خوب، منظور و مقصود خود را به آنان بفهمانند. كودكان، تحت تعلیم و تربیت این مربیان، با علاقه درس میخوانند، سازگارترند و كیفیت آموزشی آنها بسیار بالاست.
او موسیقی رمانتیك و كلاسیك، با صدای آرام را بر تمام موسیقیهای دیگر ترجیح میدهد.
سبز در طبیعت
سبز، اصلیترین رنگ طبیعت است. جنگلها، مراتع، مزارع و كوههای جنگلدار، بیشهها، درختچهها و بوتهها، درختان، برگها، علفها و غیره همگی به رنگ سبز هستند.
در میان حیوانات، حشرات و كرمها بیشتر با این رنگ دیده میشوند. بسیاری از سنگها، كانیها و جواهرات نیز به رنگ سبز هستند كه از میان آنها میتوان به زمرد سبز اشاره كرد.
رنگ خون برخی از حیوانات و رنگ چشم برخی از انسانها نیز سبزرنگ است.
سبز، رنگ نیتروژن (گاز ازت) است كه سهم عمده و مهمی در اتمسفر اطراف ما دارد. این ماده در طبیعت در سلولهای بافتها و عضلات وجود دارد و برای استخوانسازی بهكار میرود.
در طبیعت، كلروفیل سبز كه در زبان فارسی به آن سبزینه گفته میشود، در برگهای گیاهان برای تولید اكسیژن مورد نیاز برای حیات وجود دارد.
سبز، همچنین رنگ صفرا نیز هست.
در میان میوهها و سبزیجات، رنگ سبز به فراوانی دیده میشود: خیار، برخی انگورها، كاهو، انواع سبزیها، برخی از انواع سیبها و بسیاری خوردنیهای دیگر به رنگ سبز هستند.
انواع رنگ سبز
از انواع رنگ سبز میتوان به سبز سیدی، مغزپستهای، یشمی، لجنی، ماشی، صنعتی، نخودی، زیتونی، انگوری، چمنی، سبز تیره و روشن، سبز متمایل به فیروزهای، سبز متمایل به زرد، سبز متمایل به آبی اشاره كرد.
تأثیرات شفابخش رنگ سبز:
رنگ سبز روشن، شفابخش روح خسته انسان است. سبز روشن، به افرادی كه خود را پیر و از پاافتاده، سركوب شده، خسته و ناتوان احساس میكنند، به رفع و یا كاهش این احساسات ناخوشایند، كمك شایانی میكند.
نور سبز، بافت مخاطی را تمیز میكند و به ترشح بیشتر تر و ترمیم وا میدارد. رنگ سبز، فعالیت سیستم عصبی خودكار را كم میكند. در محیط سبز، بهنظر میرسد كه زمان با سرعت بیشتر میگذرد. سبز متمایل به آبی، بر بیماریهای كبدی تأثیر مثبتی دارد. امید، رضایت، خرسندی، آرامش، اطمینان، اعتماد، تجمل، خوشبینی، دوام، استحكام، مقاومت، از جمله احساساتی است كه رنگ سبز در انسان برمیانگیزاند.
سبز متمایل به آبی، در درمان زكام به كار میرود و تأثیری آرامشبخش دارد. سبز، اعتماد و اطمینان را جلب میكند. انسانهای آرام، خونسرد و درونگرا، رنگ سبز را بسیار دوست دارند از اینرو، در رنگدرمانی برای انسانهایی كه بهراحتی غلیان میكنند و سودایی مزاجند، رنگ سبز به كار برده میشود تا به آنان كمك كند كه نیروهای كنترل نشده خود را بهتر مهار كنند.
افرادی كه چست و چالاك و فرز هستند، رنگ سبز، بهویژه سبز تیره را رنگ مورد علاقه خود نمیدانند، اگر هم سبز را دوست داشته باشند، پس از مدت كوتاهی، بهسوی رنگهای دیگری نظیر زرد و نارنجی، تغییر موضع میدهند. خردسالان، جوانان و افرادی كه بیش از حد پرنشاط و چالاكاند، از رنگ سبز، كمتر به مثابه رنگ مورد علاقه خود یاد میكنند. آنها اغلب، رنگ قرمز و تنهای آن و نیز رنگ نارنجی را بر رنگهای دیگر ترجیح میدهند. اما این امر، با بالا رفتن سن و زمانیكه نشاط و حال و هوای روحی فرد، بهدلایل گوناگون، رو به افول میگذارد، میتواند تغییر كند.
روانشناسان رنگ و درمانگران، رنگ سبز را جایی به كار میبرند كه بخواهند تأثیر سردكننده، ملایمكننده و آرامشبخش داشته باشد. كسانی كه از نظر فیزیكی، خسته و از توان افتادهاند و افرادی كه از نظر عصبی مدام در استرس قرار دارند، ترجیحاً با این رنگ، درمان میگردند. این رنگ، قلب و سیستم عصبی را تحت تأثیر آرامشبخش خود قرار میدهد. سبز، میتواند با شل كردن رگها، آنها را گشاد كند و اینگونه سبب پایین آمدن فشار خون شود.
رنگ سبز، محرك فعالیتهای فكری است. با رنگ سبز، میتوان بسیاری از بیماریها و عوارض آنها را درمان كرد. یبوستهای حاد، سرماخوردگی، خستگیهای عصبی و روانی، بیخوابی، تحریكپذیری، هیجانزدگی بیش از حد و دردهای عصبی، بیماریهای قلبی، زخمها، آسم، برونشیت، نوعی بیماریهای آلرژیك، قولنجها، سیاهزخم، كوفتگیها، ضربدیدگیها، خونریزی، و بسیاری دیگر از بیماریها را رنگدرمانگران، با رنگ سبز درمان میكنند.
برخی از درمانگران، سبز را همچنین بهعنوان داروی مقوی باء (نیروها و غرایز جنسی) نیز میشناسند. رنگ سبز، به تمدد اعصاب كمك میكند. تابش نور سبز برای چشمان افرادی كه مدت زیادی مقابل كامپیوتر مینشینند، زیاد تلویزیون تماشا میكنند، بسیار مطالعه میكنند و یا زیاد مینویسند، بسیار مفید است. بهتر است كه گهگاه میان كار استراحتهایی در نظر گرفته شود و در صورت امكان، به سبزی طبیعت نگاه كنند. رنگ سبز، به ساخت ویتامین ١B كمك میكند. سنگها و التهابهای صفراوی دردناك، با رنگ سبز درمان میشوند. التهابهای دردناك گوش و لثه با استفاده از این شیوه درمانی، كاهش مییابد.
رنگ سبز، بالابرنده احساسات است و بر غده هیپوفیز نیز تأثیر مثبتی دارد. این رنگ، فعالیتهای بدن را هماهنگ و متعادل میكند.
سبز، خاصیت گندزدایی دارد و مانع از مضمحل شدن، گندیدن و از هم متلاشی شدن (بهخصوص درباره اجساد و لاشهها) میشود و میكروبها و باكتریها را از میان میبرد. از اینرو، دیوارهای اتاقهای عمل و لباس پزشكان و پرستاران بههنگام عمل جراحی، به رنگ سبز است.
استفاده از رنگ سبز صنعتی در مدارس، دانشآموزان را در جهت رفتارهای مناسب هدایت میكند. استفاده از مانتوهای متمایل به تیره مثل سبز یشمی، برای دختران بسیار مناسب است، چرا كه این رنگ، طول موج كوتاهی دارد و آسیبزا، خستهكننده و رخوتآور نیست.
در آزمایشهای نوری، گیاهان بیشماری با تابش پرتوی سبز رنگ، در مقایسه با رنگهای دیگر رشد بهتر و سریعتری داشتند. ولی با اینحال زودتر پژمرده میشدند.
تأثیرات منفی و موارد منع استفاده از رنگ سبز
گرچه رنگ سبز یك رنگ درمانی خنثی است، اما بر روح و روان همه انسانها، تأثیر مشابهی نمیگذارد. رنگ سبز یا زرد، بسیاری از انسانها را عصبی و ناآرام میكند. تأثیر طولانیمدت رنگ سبز در بسیاری از انسانها، نوعی حالت كسالت و رخوت ایجاد میكند.
سبز متمایل به زرد
رنگ نخستین جوانههای نورسیده درختان، معمولاً سبز روشن است. این رنگ، سرزندگی و عشق به آزادی را در انسان برمیانگیزاند. در برخی موارد نیز میتواند به بیاحتیاطی، سهلانگاری، سبكسری، تكبر و خودنمایی منجر شود. سبز متمایل به زرد، انسان را از غم، تفكر، احساس گناه و تقصیر درباره اتفاقاتی كه مدت زیادی از آن گذشته است، رهایی میبخشد.
چکیده ی تمام حکم های
توضیحالمسائل!
اگر حکم های تمام رساله های
توضیحالمسائل را جمع کنیم، عصاره
اش این است:
“اگر طوری باشد که خوشت بیاید
حرام است!
نویسنده: وين داير
مترجم: محمد رضا آل ياسين
«در شهرهاي شما هيچ جاي آرامي يافت نميشود؛ نه مكاني براي شنيدن برگهاي بهاران و نه جايي براي گوش سپردن به وز وز بالهاي حشرات. سرخپوستان ترجيح ميدهند صداي ملايم باد، سطح درياچه را نوازش كند. بوي باد، خود با باران نيم روزي پاك و تميز شود و يا به وسيله كاج پنيون معطر گردد. هوا براي سرخپوست ارزشمند است، چرا كه همه چيز؛ حيوانات، درختان و انسان از يك هوا تنفس ميكنند. مثل فردي كه روزها پيش مرده است، انسان در شهر شما به بوي تعفن بيتفاوت است.»
چيف سيتل
(1866-1790)
چيف سيتل، عضو قبيله سوكوآميش دواميش است كه با سفيدپوستان منطقه پوجت سونر طرح دوستي ريخت. او در سال 1855 در معاهده بندر اليوت كه براساس آن مناطقي به سرخپوستان واگذار شد، شركت داشت.
اين بخش به خرد و حكمت بوميان امريكا اختصاص دارد. هنگامي كه به بررسي و مطالعه رفتار بوميان امريكايي ميپردازيم، به اين نكته پي ميبريم كه نياز رواني آنان با احترام به طبيعت و مقدس شمردن آن ارضاء ميشود. در اينجا قصد دارم به برخي گفتار خردمندانه بوميان امريكا اشاره كنم و اين بخش را به منظور يادآوري آنان و احترامي كه براي طبيعت قايلاند به شما پيشكش مي كنم. عشق عميق و توجه به طبيعت، ميراثي است كه از آنان براي ما به يادگار مانده است.
چيف سيتل
چيف سيتل به خاطر نامه مشهورش به رئيس جمهور امريكا و تقاضا از وي براي توجه به نقطهنظرهاي سرخپوستان شهرت فراوان دارد. او در نامهاش نوشت: «وجب به وجب اين خاك براي سرخپوستان مقدس است و ما ضمن اين كه در روح، شريك و برادريم، هر يك جزئي از اين سرزمين ارزشمند هستيم.» چيف سيتل در بخشي كه آغاز اين مقاله ذكر شد، از ما ميخواهد كه هشياري خود را نسبت به صداهاي نرم و لطيف و رايحههاي شيرين زندگي تقويت كنيم. اين كار به خاطر توجه به زيبايي طبيعت، اتصال به شبكه زندگي و احترام بيشتر به محيط زيست است. همه موجودات زنده در تنفس اين هوا شريك و سهيماند.
اورن ليونز
اورن ليونز كه به خاطر اعتقاد راسخش به اونونداگا شهرت دارد، در بند زير راز قبيلهاش را برون ميافكند و به ما ميگويد كه چرا افرادش در مقام تصميمگيري، هفت نسل جلوتر را مدنظر دارند.
«ما هنگام تصميمگيري در زندگي و دولت خويش، همواره هفت نسل بعد را نيز در نظر ميگيريم. وظيفه انساني ما حكم ميكند براي افرادي كه بعد از ما پا به عرصه وجود ميگذارند، زندگي بهتري تدارك ديده و يا دست كم موقعيت كنوني را برايشان حفظ كنيم. ما هنگام راه رفتن بر روي مادر زمين، با دقت گامهايمان را بر روي آن مينهيم، زيرا نيك ميدانيم چهره نسلهاي آينده از زيرزمين به ما نگاه ميكنند. ما هرگز آنها را فراموش نميكنيم.»
ولف سانگ
آيا ميتوانيم آن گونه كه ولفسانگ در ير به آن اشاره ميكند، به خود گوشزد كنيم كه هر چيز و هر مخلوق زنده، حلقهاي از زنجيره مقدس زندگي است:
«ارج نهادن و محترم شمردن (رعايت حقوق) خاك، آب، گياهان و جانوران، به منزله رعايت حقوق خودمان است. ما در قياس با ساير اجزاء و عناصر طبيعت نبايد خود را موجوداتي برتري بدانيم كه به لحاظ دانايي بيشتر در رأس قله بلند تكامل قرار دارد. در واقع ما همراه با درختان، سنگها، گرگهاي صحرايي، عقابها، ماهيها و وزغها كه هر يك رسالت خودشان را تحقق ميبخشند، حلقههاي زنجيره مقدس زندگي را تشكيل ميدهيم.
مردم شهرهاي ما تحت عنوان تمدن، اصالت حيات خود را از ياد بردهاند و نميدانند هدف نهايي زندگي، حفظ تعادل است. تأثيرات ناهنجار زندگي ماشيني در وجود ما رشد كرده و توسعه يافته است، از اين رو در تمام روز با افرادي در خود فرو رفته، خاموش و دست نيافتني _ چون خودمان _ رو به رو هستيم. سر و صدا و اغتشاش زندگي ماشيني، معنويت ما را سست و ضعيف كرده و تنگناها و محدوديتهاي فراواني را به ما تحميل كرده است. به اعتقاد من، حضور در طبيعت و تجربه مستقيم حلقههاي زنجيره زندگي، بيش از هر چيز، حيات دوباره به ما ميبخشد و ما را با خود راستين و شكوهمندمان هماهنگ ميسازد.»
واكينگ بوفالو
گرچه كتابها ومراكز مطالعه محيطي نيروبخش هستند، با وجود اين واكينگ بوفالو با بيان ديدگاههاي تازهاش سبب ميشود از زمين، مناظر و محيط طبيعي اطراف خويش بيشتر بهره ببريم. او ميگويد:
«اوه، بله، من به مدرسه سفيدپوستان رفتم. در آنجا خواندن كتابهاي درسي، روزنامهها و كتاب مقدس را آموختم، اما بهتدريج دريافتم كه اينها كافي نيست؛ مردان متمدن به ميزان قابل توجهي به كتابهاي چاپ شده متكياند. اما من به كتاب روح بزرگ كه كل خلقت را در برميگيرد بازگشتم. شما با مراجعه به طبيعت ميتوانيد بخش بزرگي از اين كتاب را مطالعه كنيد. اگر تمام كتابهايتان را در فضاي باز و در معرض آفتاب و باران و حشرات بگذاريد، پس از مدتي چيزي از آن به جا نميماند، در حالي كه روح بزرگ براي شما و من اين امكان را فراهم ساخته كه در دانشگاه، طبيعت، جنگل، رودخانه، كوهستانها و خودمان، مطالعه و بررسي كنيم.»
از ما خواسته شده تا با در نظر گرفتن كل خلقت، همه موجودات زنده طبيعت را چون دستها، پاها و قلب خويش، پارهاي از وجودمان به حساب آوريم. اين طرز تفكر وادارمان ميكند احساس جدايي از ساير عناصر طبيعت را كنار گذاريم و موجوديت خود را به زمان و مكان محدود نكنيم. بوميان امريكا اعتقاد داشتند همه جا مركز جهان و همه چيز مقدس است.
لوتراستندينگ بر
پيش از آن كه ما با تلاش و تكاپوي فراوان، فرهنگ و تمدن كنوني را بنيان نهيم، سرخپوستان پيامي را به ما مخابره كردند تا با توسل به آن، الوهيت خويش را تقويت كنيم و امكان تجلي اين نيرو را در روح، جسم و ديدگاههاي زندگي خود امكانپذير سازيم. سرخپوستان امريكايي، خدا را «واكان تانكا» مينامند و تمام زندگي را در اين ذات خلاصه ميكنند. بادها و ابرها هنگام حركت، واكان تانكا هستند و سنگها و درختان به عنوان مظاهر اين قدرت اسرارآميز و فراگير، همه عالم هستي را در برگرفتهاند. لوتراستندينگبر، رئيس قبيله اگلالاسيوكس، اين نكته را در قالب شعر زير بيان ميكند:
«سرخپوست به عبادت عشق ميورزد، از گهواره تا گور به محيط اطرافش احترام ميگذارد، تولد خود را در دامن پرشكوه و اشرافي مادر زمين تلقي ميكند و هيچ مكاني را پست و حقير نميداند. بين او و آن قديس بزرگ فاصلهاي نيست، ارتباطش شخصي و بيواسطه است. خير و بركت واكانتانكا همانند باراني كه از آسمان ميبارد، بر سرخپوستان جاري ميشود.»
اگر ميتوانستيد تحت تأثير تربيت مناسب، اين احترام را براي محيط اطراف خود نيز قائل باشيد، زندگيتان از آرامش و شادي لبريز ميشد. من شيفته طرز تفكر تماس بيواسطه آن قديس بزرگ هستم. اين چيزي است كه هر يك از ما آرزو دارد ديگر بار آن را در زندگياش تجربه كند، و شايد مشاهدات لوتراستندينگ بر در اين زمينه يك روش باشد. به دور و اطراف خود بنگريد و پيوسته در حال تكريم باشيد و در اين حال ديگران را نيز به انجام اين كار ترغيب كنيد!
واكينگ بوفالو
ديگربار به عقل و حكمت واكينگبوفالو باز ميگردم. ترديدي نيست كه پيشنهاد دادن به شما براي رها كردن زندگي شهري و اقامت گزيدن در طبيعت، تقاضايي ناهنجار و غير معمول است، زيرا شهرنشيني امتيازات زيادي دارد. به همين دليل شهرهاي ما با خصوصيات نيك و بد همچنان باقي ميمانند و ممكن است روزي همين ديد و برداشتمان از زندگي شهري، ما را از قوانين طبيعي و تعادل معنوي دور كند.
واكينگ بوفالو در سال1967 و در نود و شش سالگي چشم از جهان فرو بست. او بخش وسيعي از دنيا را درنورديد و عبارتهاي نغز و ارزنده زير را براي ما به يادگار گذاشت:
«تپهها از ساختمانهاي سنگي زيباتر هستند. زيستن در شهر، يك زندگي مصنوعي است. بسيارند افرادي كه به سختي ميتوانند خاك واقعي را زير پاهايشان حس كنند، اين كسان رويش گياهان را جز در گلدان نميبينند، نور خيابانها هرگز به آنان اجازه نميدهد نورافشاني ستارگان را در آسمان مشاهده كنند و جذب آن شوند. وقتي انسانها از مناظري كه توسط روح بزرگ آفريده شده فاصله ميگيرند، به آساني قوانين او را به باده فراموشي ميسپارند.»
واكينگ بوفالو از ما تقاضا نميكند محل زندگيمان را ترك كنيم، بلكه فقط تقدس زندگي را به ما يادآور ميشود و ترغيبمان ميكند كه پيوسته از چگونگي عملكرد قوانين طبيعي در اين زنجيره مقدس آگاه باشيم. اين قوانين بدون توجه به محل زندگي شما و شكل و موقعيت طبيعي اطرافتان، پيوسته سرگرم كار هستند؛ به بياني ديگر، هوا، آب، درختان، معادن، ابرها، جانوران، پرندگان و حشرات، جملگي از زندگي پشتيباني ميكنند. به اجداد و نياكان اوليه ما كه هزاران هزار سال پيش بر روي اين زمين زندگي كردند و به قوانين طبيعي به ديده احترام نگريستند، توجه كنيد! اين همان چيزي است كه امروزه «هشياري اكولوژيكي» خطاب ميشود. سرخپوستان امريكا براي بقاي ارزشمندي حيات، به فكر هفت نسل بعد از خود نيز هستند.
آنان در قالب شعر از ما تقاضا ميكنند اين شعله را فروزان نگه داريم. توصيه ميكنم به اين نكتهها بينديشيد و اجازه دهيد برخي از اين عقل و خرد كهن به زندگي شما راه پيدا كند!
اكنون با دعاي اوجيبوي ، نظريات سرخپوستان امريكايي را به پايان ميبرم، اميدوارم اين توصيهها را هر روز بخوانيد و از آنها پيروي كنيد.
«پدربزرگ، به جدايي و تفرقه ما بنگر! ما نيك ميدانيم در سراسر عالم خلقت، تنها خانواده بشر از راه مقدس منحرف شده است. ميدانيم كه اينك از هم جدا هستيم. بايد دوباره بازگرديم و در مسير تقدس گام برداريم. پدربزرگ، تواي مقدس! به ما عشق، شفقت و حرمت بياموز. بادا كه با اين موهبتها سياره خاك و يكديگر را شفا بخشيم!»
براي آموختن پيامهاي مهم و اساسي بوميان امريكا از همين امروز در زندگيتان رهنمودهاي زير را به كار گيريد:
• سپاسگزاري از مواهب زندگي را آويزه گوش كنيد و از آنچه تاكنون قدرش را نميدانستيد، شكرگزار باشيد. هر روز از نعمتهاي طبيعي نظير آفتاب، باران، هوا، درختان و زمين در دل سپاسگزار باشيد.
• از طريق ارتباط با سازمان محيط زيست، آگاهي خود را در زمينه تعادل زيست محيطي افزايش دهيد. در زمينه كاهش آلودگي هوا، حذف زبالهها و بازيافت آن هشيارانه تلاش كنيد. اعمال و رفتار خود شما ميتواند حرمت و تكريم زمين و عالم هستي را در شبكه مقدس زندگي تجديد كند.
• هر روز مدتي را در ارتباط با طبيعت و نظاره خاموش هوشمندي هر موجود زنده بگذرانيد؛ با پاي برهنه بر روي زمين گام برداريد، خاموش به تماشاي غروب آفتاب بنشينيد، به صداي اقيانوس و يا جويبار گوش فرا دهيد و با آنچه مايه تداوم و حمايت طبيعت است، ارتباط دوباره برقرار كنيد.
• به جاي اشاره به بيمبالاتي ديگران در آلوده كردن محيط زيست، در نگهداري آن سرمشقشان باشيد. قوطي آلومينيومي را كه برخي مردم در گوشهاي رهايش كردهاند برداريد و در سطل زباله بيندازيد. اجازه دهيد كه كودكان و نوجوانان شما را در حال انجام اين كار ببينند.
• دعاي اوجيب وي را تكرار كنيد. براي زيستن در پرتو عشق و افتخار در هر روز از زندگي، با توسل به اين دعا به شفاي زمين و يكديگر كمك كنيد.
منبع : WWW.Focusonlin.de
مترجم: فرحناز ميرقمي زاده
موسيقي به روشهاي مختلف بر روي اعضاء بدن ما تأثيرگذار است. موسيقي درماني هم بر روي نشانههاي ظاهري و هم بر روي احساسات دروني و باطني بيمار تأثير آرام كننده و مثبت دارد ولي اثبات اين مسئله، بسيار مشكل است.
• موسيقي احساسات را توسعه ميدهد و فراگير ميكند.
• موسيقي باعث تحريك، ترشح و تنظيم هورمونهاي بدن ميشود.
«موسيقي نه تنها جريان ريتمهاي بدن ما را تنظيم ميكند، بلكه اولين تأثيرش بر روي نظم ضربان قلب است.» اين مطالب را دكتر فريدريك از هولدن برگ روانكاو و متخصص موسيقي درماني از بيمارستان وابسته به دانشگاه اپن دورف بيان ميكند. وي در ادامه ميافزايد كه تقريباً تمامي جريانات و فعل و انفعالات در ساختار بدن ما تحت تأثير يك ريتم مشخص عمل ميكنند، ولي اين امر فقط مختص فركانسهاي تنفسي و نبضي نميشود، بلكه ضربان قلب، امواج مغزي و سيكل هورمونهاي بدن را هم شامل ميشود. ملوديها و موسيقي و صداهاي ملايم، به خصوص، تأثير زيادي بر تنظيم اين امواج دارند. اصواتي كه احساسات ما را نوازش ميدهد، ميتواند رفتار و احساسات ما را تغيير دهد، پروسه درمان شكيبايي و بردباري درد را افزايش ميدهد و انواع ترسهاي مرضي را از بين ميبرد. موسيقي از اين لحاظ است كه باعث آرامش ما ميشود و هيجانات و گرفتگي درد در مفاصل و ماهيچهها را كاهش ميدهد.
روانكاوان موسيقي درماني با اصوات و صداها كار ميكنند. آنها به وسيله موسيقي به طور هدفمندانهاي ريتمهاي دروني بيمارشان را فريب ميدهند. در اينجا بيمار نياز به هيچ شناخت قبلي ندارد، فقط بايد آمادگي پيدا كند كه خود را در موسيقي رها كند.
موسيقي درماني را ميتوان تك نفره و يا گروهي انجام داد، بر سر بالين بيمار و يا در يك فضاي تخصصي. بستگي به ميل بيمار دارد و اينكه چطور به نفع اوست.
گاهي روانكاو جلوي بيمار شروع به خواندن ميكند و يا با يكي از ابزارهاي موسيقي از روي نُتهاي مشخص شروع به نواختن ميكند. (اين طريق درمان را نسخه درماني يا درمان تئوريك ميگويند). و يا بيمار خودش شروع به نواختن ميكند. (كه اين طريق را موسيقي درماني اكتيو يا فعال ميگويند).
با اين گونه روشها رواندرمانگر ميتواند رابطهاي با بيمار خود برقرار كند و به اين طريق چيزهايي را از ذهن او بيرون بكشد، به شخصيت دروني او پي ببرد و اطلاعاتي از او كسب كند كه براي سلامتي او بسيار حائز اهميت است. بعد از اينكه درمانگر اعتماد بيمار را نسبت به خود جلب كرد، ميتواند ديگر تجويزات پزشكي را براي او انجام دهد. «از طريق موسيقي بيماران ميتوانند احساسات خود را به راحتي بروز دهند، احساساتي كه خود نسبت به آن بياطلاع بودند.» اين مطالب را دكتر نيكولا شيت متخصص موسيقي درماني بيان ميكند. وي در ادامه مي افزايد: «از طريق موسيقي درماني، احساسات مخفي بيدار ميشوند و بيماران ميتوانند اين احساسات را به طور شفاهي عنوان كنند، ولي برقراري ارتباط بين روانكاو و بيمار از طريق موسيقي متأسفانه گاهي از نظر بعضي بيماران مضحك ميآيد، به همين دليل وقتي يك نفر از آنها اين مسئله را عنوان ميكند، بقيه تحت تأثير او قرار ميگيرند، گاهي برعكس آن هم صادق است، بنابراين پذيرش ارتباط از طرف اولين نفر در گروه بسيار مهم است، چرا كه بقيه تحت تأثير او عمل ميكنند.