بانو بترس

من میگویم بترس !

بترس از مردهایی که همه جای خانه شان دستمال کاغذی پیدا می شود. 
بترس از مردهایی که انگشت های نوازشگرشان پستی و بلندی های بدن ات را هنرمندانه پیدا می کنند.
بترس از مردانی که روی تخت خوابشان موی زنهای مختلف پیدا میکنی! 
بترس از مردهایی که آدامس کبالت توی داشبرد ماشینشان ، یا طبقه سوم کتابخانه شان پیدا می شود. 
بترس از مردهایی که فرق Always و Alldays را می دانند. 
بترس ......از مرد هایی که برای هر مناسبتی یک حوله‌ی نو از توی کمدشان بیرون می‌آورند. 
بترس از مردهایی که روبه روی تو نشسسته اند، پشت میزشان، یک‌هو بلند می‌شوند، می‌آیند و از بالای سرت، دارت ها را از روی صفحه بر می‌دارند، برمی‌گردند پشت میزشان و یکی یکی دارت ها پرت می‌کنند. با آرامش. به طرف صفحه ای که بالای سر تو آویزان است. و البته همیشه به هدف می‌زنند.
بترس از مردهایی که می‌دانند کِی بگویند: « جان... جانم...» 
بترس از مردهایی که با خودشان فکر می‌کنند:« این حلقه‌ی سیاه چیه دور چشماش...» و می‌گویند:« تو چشمات سایه وخط چشم پر رنگی خورده ها بانو!» 
بترس از مردهایی که می‌دانند گاهی باید برایت عاشقانه بنوازند و گاهی «یه شب مهتاب» شاملو را بخوانند!. 
بترس از مردهایی که حواسشان جمع است،خیلی جمع است، آن‌قدر که وقتی در یک روزِ خاص، می‌آیند دیدن ات، سرخ می‌شوی. از شرم و از لذت.

بانو او کارش را بلد است ..با همه اینگونه است .ساده نباش.برای او مهم نیست چه شکل و شمایلی. برای او همین مهم است که زن هستی.. 
بترس از مردهایی که کنارشان فکر می‌کنی زیباترینی، بهترینی. که وقتی هستند، فکر می‌کنی زندگی شاید چیز دل‌نشینی باشد. اما نیست"..... لاقل بانو تشخیص بده این بار. به خاطر خدا تشخیص بده که این همانی نیست که باید برای همیشه باشد!!!!!

جالبه...

تا هنگامی که مجردی هرکی بهت میرسه میگه:
تو که همه چی داری چرا ازدواج نمیکنی؟
وقتی ازدواج کردی هرکی بهت میرسه میپرسه:
تو که همه چی داشتی واسه چی ازدواج کردی!
 
--------------------------
 
سال ها گذشت و کسی ندید که انسانی با قاشق چای خوری ،چای بخورد
 
-----------------------
 
وقتی ارزش ها عوض می شوند، عوضی ها با ارزش می شوند!
 
--------------------
 
وقتی تبر به جنگل آمد ، درختان فریاد زدند و گفتند :
نگاه کنید دسته اش از جنس ماست !!
 
--------------------
 
ﻣﯿﺘﺮﺳﻢ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭﯼ ﺑﻤﯿﺮﻡﮐﻪ ﺳﺎﻧﺪﯾﺴﻬﺎﯾﺶ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺗﺮ از آزادیست!
 
-------------------
 
همه از پسر نوح بدی میگن ولی هیشکی بهش حق نمیده بابت شکاف نسلی که با حضرت نوح داشت!

پی نوشت: حضرت نوح 931 سال و 5 ماه و سه روز از پسرش بزرگتر بوده است
 
----------------------
 
وقتی تمام شیرها پاکتی اند
وقتی همه ی پلنگ ها صورتی اند
وقتی پهلووناش دوپینگی اند
ایراد مگیر که عشق ها ساعتی اند!
----------------------

یکی به یکی دیگه میگه: چرا کولر نمی خری؟
دومی: بدرد نمیخوره اونایی هم که دارن گذاشتن رو پشت بام
 
-------------------------
 
فقر یعنی در خیابان آشغال بریزیم و از تمیزی خیابونای اروپا تعریف کنیم!
 
---------------------------------
 
خدا یا کیفیت رو فدای کمیت نکن. کمتر خلق کن ولی آدم خلق کن!
 
------------------------------
 
لباسها در آب کوتاه میشوند و برنج ها دراز. در درازای زندگی لباس باش و در پهنای آن، برنج. واگر عمق این پند را نفهمیدی, بدان که تنها نیستی !

سخنانی کوتاه اما جاودانه Join Gevo Group

سخنانی کوتاه اما جاودانه Join Gevo Group

Bill Gates
If you born poor, it's not your mistake. But if you die poor it's your mistake.
بیل گیتس:
اگر فقیر به دنیا آمده‌اید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است.
   
Swami Vivekananda
In a day, when you don't come across any problems, you can be sure that you are traveling in a wrong path.
سوآمی ویوکاناندن
در یک روز، اگر شما با هیچ مشکلی مواجه نمی‌شوید، می توانید مطمئن باشید که در مسیر اشتباه حرکت می‌کنید.
   
William Shakespeare
Three sentences for getting SUCCESS:
a) Know more than other.
b) Work more than other.
c) Expect less than other
ویلیام شکسپیر
سه جمله برای کسب موفقیت:
الف) بیشتر از دیگران بدانید.
ب) بیشتر از دیگران کار کنید.
ج) کمتر انتظار داشته باشید.
   
Adolph Hitler
If you win you need not explain, But if you lose you should not be there to explain.
آدولف هیتلر
اگر تو برنده باشی، نیازی نیست به کسی توضیحی دهی، اما اگر بازنده باشی، نیازی نیست آنجا باشی تا به کسی توضیحی دهی.
   
Don't compare yourself with anyone in this world. If you do so, you are insulting yourself.
آلن استرایک
در این دنیا، خود را با کسی مقایسه نکنید، در این صورت به خودتان توهین کرده‌اید.
   
Bonnie Blair
Winning doesn't always mean being first, winning means you're doing better than you've done before.
بونی بلر
برنده شدن همیشه به معنی اولین بودن نیست. برنده شدن به معنی انجام کار، بهتر از دفعات قبل است.
   
Thomas Edison
I will not say I failed 1000 times, I will say that I discovered there are 1000 ways that can cause failure.
توماس ادیسون
من نمی‌گویم که ١٠٠٠ شکست خورده‌ام. من می‌گویم فهمیده‌ام ١٠٠٠ راه وجود دارد که می‌تواند باعث شکست شود.
   
Leo Tolstoy
Everyone thinks of changing the world, but no one thinks of changing himself.
لئو تولستوی
هر کس به فکر تغییر جهان است. اما هیچ کس به فکر تغییر خویش نیست.
   
Abraham Lincoln
Believing everybody is dangerous; believing nobody is very dangerous.
آبراهام لینکلن
همه را باور کردن، خطرناک است. اما هیچکس را باور نکردن، خیلی خطرناک است.
   
Einstein
If someone feels that they had never made a mistake in their life, then it means they had never tried a new thing in their life.
انشتین
اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.
   
Charles
Never break four things in your life: Trust, Promise, Relation & Heart. Because when they break they don't make noise but pains a lot.
چارلز
در زندگی خود هیچوقت چهار چیز را نشکنید.
اعتماد، قول، ارتباط و قلب. شکسته شدن آنها صدائی ندازد ولی دردناک است.
   
Mother Teresa
If you start judging people you will be having no time to love them.
مادر ترزا
اگر شروع به قضاوت مردم کنید، وقتی برای دوست داشتن آنها نخواهید داشت

گوشه ای از جنایات اعراب در ایران

در سال ۶۳۶ میلادی اعراب مسلمان به ایران حمله کردند. بسیاری از ما از جنایت اعراب کم و بیش شنیده ایم. کیست نداند تازیان با ما چه کردند .اما از اسناد و جزئیات این وقایع بی‌ خبریم. این فقر آگاهی‌ تا آنجا پیش رفته است که متاسفانه عده‌ای نیز بر این گمان هستند که ایرانیان با آغوش باز به استقبال اعراب شتافتند!!! به همین دلیل بر آن شدم که به بخشی از آن اشاره ‌کنم .

اسناد جنایات اعراب در ده‌ها کتاب معتبر بیان شده است که آن را غیر قابل انکار می‌کند.اعرابِ شبه‌جزیرهٔ عربستان در طی گشودن پیاپی شهرهای ایران قساوتی در خور شهرت تاریخیشان بروز دادند. سوزاندن شهر، آتش زدن کتب، برکندن درختان، کشتار مردان و برده‌ گرفتن زنان و کودکان و فروش آنان در بازارهای عربستان  از جمله این جنایت بود. بارها کار بدانجا رسانیدند که مردان اسیر را می کشتند تا جوی خون برانند.

ایرانیان در جنگ جلولاء و جنگ نهاوند از خود مقاومت درخشانی نشان دادند. اعراب مسلمان در این جنگ سفاکی و خشونت بسیار. در این جنگ تعداد فراوانی از زنان و کودکان ایرانی به اسارت رفتند و از اموال و غنیمت ها؛ چندان نصیب اعراب مسلمان گردید که در هیچ کتابی اندازه ی آن ذکر نشده است. عبدالحسین زرین کوب در کتاب دو قرن سکوت می نویسد: فاتحان، گریختکان را پی گرفتند؛ کشتار بیشمار و تاراج گیری باندازه ای بود که تنها سیصد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند.شست هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتری زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای برده فروشی اسلامی به فروش رسیدند ؛ با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته ی بسیار بر جای نهادند.


پس از تسلط اعراب نیز ایرانیان هرگز دست از مقاومت در برابر آنان بر نداشتند. درطول سالهای اشغال در همه شهر ها و ولایات ایران؛ اعراب مسلمان با مقاومت های سخت مردم روبرو شدند. در اکثر شهرها؛ پایداری و مقاومت ایرانیان بیرحمانه سرکوب گردید که به موارد ذیل می توان اشاره کرد:

در حمله به سیستان؛ مردم مقاومت بسیار و اعراب مسلمان خشونت بسیار کردند بطوریکه ربیع ابن زیاد ( سردار عرب ) برای ارعاب مردم و کاستن از شور مقاومت آنان دستور داد تا صدری بساختند از آن کشتگان ( یعنی اجساد کشته شدگان جنگ را روی هم انباشتند ) و هم از آن کشتگان  تکیه گاهها ساختند؛ و ربیع ابن زیاد بر شد و بر آن نشست و قرار شد که هر سال از سیستان هزار هزار ( یک میلیون ) درهم به امیر المومنین دهند با هزار غلام بچه و کنیز. ( کتاب تاریخ سیستان صفحه۳۷، ۸۰  - کتاب تاریخ کامل جلد1 صفحه ۳۰۷(

در حمله اعراب به ری مردم شهر پایداری و مقاومت بسیار کردند ؛ بطوریکه مغیره ( سردار عرب ) در این جنگ چشمش را از دست داد . مردم جنگیدند و پایمردی کردند... و چندان از آنها کشته شدند که کشتگان را با نی شماره کردند و غنیمتی که خدا از ری نصیب مسلمانان کرد همانند غنائم مدائن بود .( کتاب تاریخ طبری؛ جلد پنجم صفحه ۱۹۷۵(

در حمله به شاپور نیز مردم پایداری و مقاومت بسیار کردند بگونه ای که عبیدا ( سردار عرب ) بسختی مجروح شد آنچنانکه بهنگام مرگ وصیت کرد تا به خونخواهی او؛ مردم شاپور را قتل عام کنند؛ سپاهیان عرب نیز چنان کردند و بسیاری از مردم شهر را بکشتند. (کتاب فارسنامه ابن بلخی؛ صفحه 116 -کتاب تاریخ طبری؛ جلد پنجم صفحه 2011(

در حمله به الیس؛ جنگی سخت بین سپاهیان عرب و ایران در کنار رودی که بسبب همین جنگ بعد ها به « رود خون » معروف گردید در گرفت. در برابر مقاومت و پایداری سرسختانه ی ایرانیان؛ خالد ابن ولید نذر کرد که اگر بر ایرانیان پیروز گردید « چندان از آنها بکشم که خون هاشان را در رودشان روان کنم » و چون پارسیان مغلوب شدند؛ بدستور خالد « گروه گروه از آنها را که به اسارت گرفته بودند؛ می آوردند و در رود گردن می زدند » مغیره گوید که « بر رود؛ آسیاب ها بود و سه روز پیاپی با آب خون آلود؛ قوت سپاه را که هیجده هزار کس یا بیشتر بودند؛ آرد کردند ... کشتگان ( پارسیان ) در الیس هفتاد هزار تن بود.( کتاب تاریخ طبری؛ جلد چهارم؛ صفحه ۱۴۹۱- کتاب تاریخ ده هزار ساله ایران؛ جلد دوم برگ 123(

 در شوشتر؛ مردم وقتی از تهاجم قریب الوقوع اعراب با خبر شدند ؛ خارهای سه پهلوی آهنین بسیار ساختند و در صحرا پاشیدند. چون قشون اسلام به آن حوالی رسیدند ؛ خارها به دست و پای ایشان بنشست ؛ و مدتی در آنجا توقف کردند. پس از تصرف شوشتر ؛ لشکر اعراب در شهر به قتل و غارت پرداختند و آنانی را که از پذیرفتن اسلام خود داری کرده بودند گردن زدند. (کتاب الفتوح صفحه ۲۲۳ – کتاب تذکره شوشتر؛ صفحه۱۶(


در چالوس رویان؛ عبدالله ابن حازم مامور خلیفه ی اسلام به بهانه  (دادرسی ) و رسیدگی به شکایات مردم؛ دستور داد تا آنان را در مکان های متعددی جمع کردند و سپس مردم را  یک یک  به حضور طلبیدند و مخفیانه گردن زدند بطوریکه در پایان آنروز هیچ کس زنده نماند ... و دیه ی چالوس را آنچنان خراب کردند که تا سالها آباد نشد  و املاک مردم را بزور می بردند. (کتاب تاریخ طبرستان صفحه ۱۸۳ - کتاب تاریخ رویان؛ صفحه ۶۹ (

 در حمله به سرخس؛ اعراب مسلمان «همه ی مردم شهر را بجز یک صد نفر ؛ کشتند . (کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم؛ صفحه 208و 303(

در حمله به نیشابور؛ مردم امان خواستند که موافقت شد؛ اما مسلمانان چون از اهل شهر کینه داشتند؛ به قتل و غارت مردم پرداختند؛ بطوریکه  « آنروز از وقت صبح تا نماز شام می کشتند و غارت می کردند. (کتاب الفتوح؛ صفحه 282 (

در حمله ی اعراب به گرگان؛ مردم با سپاهیان اسلام به سختی جنگیدند؛ بطوریکه سردار عرب ( سعید بن عاص ) از وحشت؛ نماز خوف خواند . پس از مدتها پایداری و مقاومت؛ سرانجام مردم گرگان امان خواستند و سعید ابن عاص به آنان « امان » داد و سوگند خورد   « یک تن از مردم شهر را نخواهد کشت » مردم گرگان تسلیم شدند؛ اما سعید ابن عاص همه ی مردم را بقتل رسانید؛ بجز یک تن؛ و در توجیه پیمان شکنی خود گفت: « من قسم خورده بودم که یک تن از مردم شهر را نکشم! .. تعداد سپاهیان عرب در حمله به گرگان هشتاد هزار تن بود. (کتاب تاریخ طبری جلد پنجم صفحه ۲۱۱۶ - کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم ؛ صفحه ۱۷۸ (

پس از فتح" استخر" (سالهای 28-30 هجری) مردم آنجا سر به شورش برداشتند و حاکم عرب آنجا را کشتند. اعراب مسلمان مجبور شدند برای بار دوم" استخر" را محاصره کنند.مقاومت و پایداری ایرانیان آنچنان بود که فاتح "استخر" (عبدالله بن عامر) را سخت نگران و خشمگین کرد بطوریکه سوگند خورد که چندان بکشد از مردم " استخر" که خون براند. پس خون همگان مباح گردانید و چندان کشتند خون نمی رفت تا آب گرم به خون ریختندپس برفت و عده کشته شدگان که نام بردار بودند "چهل هزار کشته " بودند بیرون از مجهولان.(کتاب فارسنامه ابن بلخی صفحه 135-- کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم صفحه 163(

رامهرمز نیز پس از جنگی سخت به تصرف سپاهیان اسلام در آمد و فاتحان عرب؛ بسیاری از مردم را کشتند و زنان و کودکان فراوانی را برده ساختند و مال و متاع هنگفتی بچنگ آوردند.(کتاب الفتوح؛ صفحه 215(

مردم کرمان نیز سالها در برابر اعراب مقاومت کردند تا سرانجام در زمان عثمان؛ حاکم کرمان با پرداخت دو میلیون درهم و دو هزار غلام بچه و کنیز؛ بعنوان خراج سالانه؛ با اعراب مهاجم صلح کردند.(کتاب تاریخ یعقوبی صفحه 62 -کتاب تاریخ طبری جلد پنجم صفحه 2116, 2118 - کتاب تاریخ کامل؛ جلد سوم صفحه 178,179)

جنایات اعراب تنها به این شهر‌ها ختم نشده است و اینها تنها گوشه‌ای از تاراج میهنمان به دست تازیان بود و آشکارا مقاومت ایرانیان در برابر آنان را ثابت می‌کند. اگر شهر خاصی‌ مورد نظر شما بود خوشحال خواهم شد که روایت آنرا شرح دهم.

در کتاب عقدالفرید چاپ قاهره-جلد ۲ صفحه ۵ -سخنی از خسرو پرویز نقل شده که می گوید: اعراب را نه در کار دین هیچ خصلت نیکو یافتم و نه در کار دنیا. آنها را نه صاحب عزم و تدبیر دیدم و نه اهل قوت و قدرت. آنگاه گواه فرومایگی و پستی همت آنها همین بس که آنها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جای و مقام برابرند .فرزندان خود را از راه بینوایی و نیازمندی می کشند و یکدیگر را بر اثر گرسنگی و درماندگی می خورند.از خوردنیها و پوشیدنیها و لذتها و کامروانیهای این جهان یکسره بی بهره اند.




برگرفته از:

کتاب تاریخ طبری - محمد بن جریر طبرى – بازگردان ابوالقاسم پاینده- چاپ پنجم 1375 ،ناشر اساطیر
کتاب فارس نامه ابن بلخی, ناشر بنیاد فارس شناسی - چاپ 1374
کتاب تاریخ ده هزار ساله ایران -تالیف عبدالعظیم رضایی – چاپ دهم 1378
کتاب آفرینش و تاریخ، مطهر بن طاهر مقدسى (م381) ، بازگردان محمد رضا شفیعى كدكنى، تهران، آگه، چ اول، 1374ش
کتاب ملاحظاتی در تاریخ ایران، علی میرفطروس. آلمان. چاپ اول-1998
کتاب تاریخ اجتماعی ایران. مرتضی راوندی. تهران. انتشارات امیرکبیر. چاپ2. جلد2
کتاب اسلام در ایران. ایلیا پاولویچ پطروشفسکی. ترجمه کریم کشاورز.تهران. انتشارات پیام. 1363
کتاب فتوح البلدان، احمد بن یحیی بلاذری / کتاب مروج الذهب ، علی بن حسین مسعودی
کتاب غرر اخبار ملوک الفرس، ابومنصور ثعالبی / کتاب تاریخ بخارا، ابوبکر نرشخی
کتاب مجمل التواریخ و القصص- به تصحیح محمدتقی بهار / کتاب اخبار الطوال، ابوحنیفه دینوری
کتاب عقدالفرید،  ابن عبدربة المالك / کتاب تاریخ طبرستان، ابن اسفندیار
کتاب تاریخ سیستان، مولانا شمس‌الدین محمد موالی- محمود بن یوسف اصفهانی
کتاب تاریخ رویان، مولانا اولیاءالله آملی / کتاب تذکره شوشتر، سید عبدالله شوشتری
کتاب تاریخ کامل، علی ابن اثیر / کتاب تاریخ یعقوبی، احمدبن ابی یعقوب
کتاب دو قرن سکوت، عبدالحسین زرین کوب / کتاب الفتوح، ابن اعثم کوفی
 کتاب شاهنشاهی ساسانی، تورج دریایی

ژن بی حجابی هم کشف شد!

خبرگزاری فارس: یک زوج دانشجوی ایرانی موفق شدند برای نخستین بار در تاریخ بشریت، ژن عامل بی‏ حجابی را کشف کنند. خانم الهام غلامحسینی دانشجوی دانشگاه جامعة الزهرا با کمک همسرش، آقای رجب فاطم زاده که او نیز دانشجوست و در دانشگاه امام صادق تحصیل میکند، موفق به این کشف بزرگ شده‏ اند.
خانم غلامحسینی در ارتباط با این کشف بزرگ به خبرگزاری فارس گفت: «یکی از دغدغه‏ های همیشگی مقام معظم رهبری، حفظ و رعایت ارزش‏های اسلامی در کشور است. روی همین اصل، من و همسرم از سال‏ها قبل به صورت مستمر اقدام به تحقیقات گسترده‏ ای در این زمینه کردیم.
اواخر سال هشتاده و سه بود که ما به نتایج بسیار مهمی رسیدیم و تقریبا مطمئن شده بودیم که به زودی ژن عامل بی‏ حجابی را کشف خواهیم کرد اما متاسفانه دیگر پولی برایمان باقی نمانده بود. لازم است این نکته را بگویم که ما این تحقیقات را با هزینه شخصی خودمان شروع کرده بودیم.
پس از این که سرمایه‏ شخصی ما تمام شد به نهاد ریاست جمهوری که آن زمان در دست اصلاح طلبان بود مراجعه کردیم و گفتیم که ما چنین تحقیقاتی را دنبال کرده‏ ایم و چیزی تا نتیجه دادن آن هم باقی نمانده و تنها چیزی که از شما میخواهیم این است که اندکی بودجه در اختیار ما قرار بدهید اما با کمال تاسف بایستی بگویم که شخص رئیس جمهور وقت، وقتی متوجه منظور ما از انجام تحقیقات شد نه تنها کمکی به ما نکرد بلکه دستور به تعطیلی آزمایشگاه و روند تحقیقات داد این در حالی بود که ما در آستانه‏ کشف ژن عامل بی‏ حجابی بودیم.
من و همسرم پس از دیدن این برخوردها به کلی روحیه‏ خودمان را از دست دادیم و تصمیم گرفتیم که این موضوع را تمام شده تلقی کنیم. تقریبا یک سالی از این قضیه گذشته بود که یک روز چند نفری از نهاد ریاست جمهوری به خانه‏ ما آمدند. شخصی که بعدا فهمیدم برادر دکتر احمدی نژاد هستند به من گفتند که ما کاملا در جریان تحقیقات گذشته‏ شما هستیم و میدانیم که اصلاح طلبان چه خیانتی در حق شما و کشور کرده‏ اند. برادر رئیس جمهور به من گفتند که شخص دکتر احمدی نژاد خواستار این هستند که ما مجددا تحقیقات خودمان را ادامه بدهیم.
به دستور دکتر احمدی نژاد بلافاصله آزمایشگاهی مدرن با تمامی امکانات در اختیار ما قرار داده شد. ما بلافاصله دست به کار شدیم و در کمتر از یک سال توانستیم ژن عامل بی‏ حجابی را کشف کنیم.
شاید با خود بگوئید پس چرا این قدر دیر این کشف بزرگ اعلام شد؟ در حقیقت کشف ژن عامل بی‏ حجابی دستاورد بزرگی بود اما به تنهایی کافی نبود. ما میخواستیم با کشف این ژن راهی برای خنثی سازی آن پیدا کنیم و همین موضوع هم سبب شد که خبر کشف آن تا به امروز به تاخیر بیفتد و البته امروز با افتخار میگوییم که علاوه بر کشف ژن عامل بی‏ حجابی موفق به ساخت دارویی جهت خنثی سازی آن نیز شده‏ ایم. این دارو فعلا بر روی رده‏ سنی زیر هفت سال آزمایش میشود و چنانچه انتظارات ما را برآورده کرد برای سنین بالاتر نیز ساخته میشود.»
قابل ذکر است که این دارو به زودی همراه با قطره فلج اطفال در طرحی ملی و به صورت گسترده در سراسر کشور توزیع خواهد شد.
خبرگزاری فارس

زنانی که از قارقارها گذشتند

تصور کنید - دور از جان - به عنوان نوزادی ناخواسته، در روستایی فقیرنشین در دامن
مادری نوجوان که به حرفه­ی مستخدمی اشتغال دارد چشم به جهان بگشایید، بدون آن که
کسی پدرانه آن دور و بر مراقبتان باشد.
 
تصور کنید برای اولین بار در نه سالگی مورد تجـاوز قرار گیرید و بالاخره تجاوزهای مکرر این و آن، که یکی از آن­ها دوست مادرتان باشد شما را در چهارده سالگی حامله کند.
 
 تصور کنید بچه­تان که در طول نه ماه خیلی دوستش داشتید، مرده به دنیا آید.
 
تصور کنید مادرتان – همان مادر نوجوان که اکنون جوان شده  است - بخواهد شما را به کانون اصلاح و تربیت بسپارد تا از شرتان خلاص شود، اما استثنائاً شانس بیاورید که ظرفیت کانون تکمیل باشد. پس شما را نزد مرد غریبه ای بفرستند که این بابای توست و شما مجبور باشید او را پدر خود دانسته و در خانه­اش زندگی کنید …
حالا تصور کنید در این هاگیر و واگیر، سیاه­پوست هم باشید …

تصور کنید بیش از چهار دهه از آن روزگاران گذشته باشد. فکر می­کنید چه بر سرتان
آمده باشد؟
اگر بگویم شما الان یکی از محبوب­ترین زنان دنیا شده­اید، بزرگ ترین نیکوکار تاریخ
آمریکا، ثروتمندترین امریکایی/افریقایی قرن بیستم و تنها بیلیونر سیاه ­پوست شاخ
درنمی­آورید؟

بله … این داستان کودکی اپرا وینفری بود . آن آقا – آقای پدر – با انضباط و
سخت­گیری، اپرای رنجور و غمگین را به زندگی بازگرداند، تشویقش کرد که بهترین باشد.
مثلاً وادارش می­کرد هفته­ای یک کتاب بخواند و مطلبی در مورد آن بنویسد. زحمات
هردوی­شان نتیجه داد. اپرا  استعدادهایش را پیدا کرد.در هفده سالگی مجری رادیوی
محلی­شان شد. برای ادامه­ی این شغل مجبور شد دانشگاه برود و درس هنرهای نمایشی و
ارتباط کلامی بخواند. کم کم کشف و کشف­تر شد . درهمان سال اول تحصیل در دانشگاه، دو
جایزه برای دو نمایش به او تعلق گرفت.
 
 پس از پایان تحصیل گوینده اخبار تلوزیون شد.
کمی بعد علاوه بر گزارشگری و گویندگی به اجرای یک برنامه تلوزیونی موفق پرداخت.
آنقدر موفق که شهرتی به هم زد و برای اجرای یک برنامه صبحگاهی‌ دعوت به کار شد؛
برنامه­ای که در ظرف کمتر از یک سال به پرطرفدار ترین برنامه‌ها تبدیل شد و بالاخره
با گسترش  آن در سپتامبر
۱۹۸۵ به “شوی اپرا وینفری” تغییر نام داد که بی­گمان معرف
حضورتان هست.

معمولاً آدم­ها وقتی آزار ببینند و روح­شان زخمی شود، بدجنس می­شوند، شاید چون
ناخودآگاه درصدد انتقام از زمین و زمان برمی­آیند. حداقلش این است که رفتارهای
نامربوطی می­کنند که دیگران را ناشاد و خودشان را ناشادتر می­کند. اما اپرا برای
التیام درد خاطرات دوران کودکی به کار و خیریه رو می­آورد: پایگاه اطلاعاتی از
محکومان آزارهای جنسی کودکان را درست می­کند، با پخش برنامه­ی باشگاه کتاب­خوانان
از نویسندگان معاصر حمایت می­کند، میلیون­ها دلار صرف ساختن خانه و مدرسه برای
ندارها می­کند، هنرپیشه می­شود و تا مرز اسکار گرفتن می­رود، مجله منتشر می­کند و

خودش می­گوید زمانی هدفم روحیه دادن به مردم بود، اکنون “ماموریتم ‌این است که
زندگی دیگران را دگرگون کنم و به انها کمک کنم تا خودشان را جور دیگر ببینند و برای
انها شادی و رضایت خاطر به ارمغان بیاورم.”


خیلی خوب است آدم همینجور که مواظب است خودش در چمبره­ی قار و قار خفه نشود، دست
دیگران را هم بگیرد و ببرد به آن سوی کویرهای وحشت …


————————————————
پ.ن : این نوشته، به مناسبت روز جهانی زن ، پا را از قار قار وطنی آن سوتر گذاشته و
جهانی شده است!

زود قضاوت نکنید

چرا آدما به خودشون اجازه میدن زود قضاوت کنن و هر حرفی دوست دارن رو به زبون بیارن اما بعد از چند ساعت یا شاید چند دقیقه پشیمون بشن؟

آیا همیشه در مقابل این رفتارها باید سکوت کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟

برگي از تاريخ معاصر ايران

وقت بگذاريد و بخوانيد که بدانيد  خيلي مهم بوده است و هست
 
برگي از تاريخ معاصر ايران
سلام
هيچ مي دانستيد که در جريان جنگ جهاني اول حدود 40 در صد مردم ايران کشته شده اند ؟ يعني تقريبا نيمي از کل مردم کشور .
در رابطه با جنگ جهاني اول مي گويند که بزرگ ترين و ويرانگر ترين جنگ تمام تاريخ بشريت بوده و باعث مرگ بيش از 10 ميليون انسان شده است . ( رقم 10 ميليون را کمي سبک و سنگين کنيد , 10 ميليون مرگ !!! در طي کمتر از 4 سال )
مي دانستيد که اين آمار بدون در نظر گرفتن کشته هاي قحطي حاصل از جنگ در ايران است ؟ چرا که فقط حدود 9.5 ميليون نفر در ايران کشته شدند . از قحطي و بيماري هاي واگيردار که در نتيجه ي سو تغذيه در جامعه همه گير شدند .
در فاصله ي سالهاي 1293 تا 1294 خورشيدي ( 1914 تا 1915 ميلادي ) اانگلستان از جنوب , دولت عثماني از غرب و روسيه از شمال ايران را به تصرف در آوردند و حکومت وقت که کمترين تواني براي مقاومت در برابر اين سيل بنيان کن دشمنان را نداشت فقط نظاره گر بود .
در سالهاي بعد روسيه ي تزاري که در نوع خود کشور ضعيفي محسوب مي شد در پي توافقي با دولت انگلستان , ايران را واگذار کرد . در همان زمان عثماني ها هم به مرز فروپاشي رسيده بودند  ( جنگ جهاني اول که از حيث گستردگي ابعاد شگفت آوري دارد باعث نابودي 4 امپراطوري بزرگ و قدرتمند اروپا يعني : امپراطوري اتريش مجار , روسيه , آلمان و عثماني شد )
بنابراين استعمار پير تنها بازيگردان عرصه ي سياست ايران شد و با خريد گسترده ي غلات و جلوگيري از واردات کالا به ايران و اجازه ندادن براي ورود کمکها دولت آمريکا به ايران باعث ايجاد نايابي مواد غذايي در کشور شد و خشکسالي و بارندگي کم هم قوز بالاي قوز شد و چنان قحطي در کشور بروز کرد که بيش از 40 درصد مردم ايران را به کام مرگ برد ( 1917 تا 1919 ) .
نکته ي جالب گزارشهاي دلسوزانه ي سفير وقت دولت آمريکاست که باعث مي شود محموله هاي بزرگ مواد غذايي براي کمک به مردم تيره روز ايران ارسال شود که انگليسيها به هيچ وجه اجازه ي ورود آنها را به کشور نمي دهند .
" داناهو افسر شناخته شده اطلاعات نظامي انگلستان و نماينده سياسي آن دولت در غرب ايران در سالهاي 1918 و 1919 درباره قحطي درغرب ايران اينگونه مي نويسد:
"
اجساد چروكيده زنان و مردان، پشته شده و در معابر عمومي افتاده اند. در ميان انگشتان چروكيده آنان همچنان مشتي علف كه از كنار جاده كنده اند و يا ريشه هايي كه از مزارع در آورده اند به چشم مي خورد؛ با اين علفها مي خواستند رنج ناشي از قحطي و مرگ را تاب بياورند. در جايي ديگر، پابرهنه اي با چشمان گود افتاده كه ديگر شباهت چنداني به انسان نداشت،چهار دست و پا روي جاده جلوي خودرويي كه نزديك مي شد مي خزيد و در حالي كه ناي حرف زدن نداشت با اشاراتي براي لقمه ناني التماس مي كرد...".
مرحوم محمد علي جمال زاده تلفات وحشتناك شيراز را اين طور روايت مي كند:
"
جنگ اول جهاني در آستانه اتمام بود[ پائيز 1918] كه در دل شبي تاريك و هولناك سه سوار ترسناك كه هر كدام شمشير و شلاقي به بر داشتند به آرامي از ديوارهاي شهر عبور كردند و به آن وارد شدند. يك سوار نامش" قحطي" ديگري" آنفلوانزاي اسپانيايي" و آخري" وبا "بود. طبقات فقير، پير و جوان، همچون برگ پائيزي در برابر حمله اين سواران بي رحم فرو مي ريختند. هيچ غذايي پيدا نمي شد، مردم مجبور بودند هرچه را كه مي توانستند بجوند و بخورند. به زودي گربه و سگ و كلاغ را نمي شد يافت. حتي موش ها نسلشان بر افتاده بود. برگ، علف و ريشه گياه را مانند نان و گوشت معامله مي كردند. در هر گوشه و كنار، اجساد مردگان بي كس و كار پراكنده بود. بعد از مدتي مردم به خوردن گوشت مردگان روي آوردند...".
نکته ي جالب توجه آن است که بعدها به هيچ عنوان از اين نسل کشي و توحش انگليسيها نامي به ميان نيامده و هرگز کسي عنوان نکرد که هيچ کشوري به اندازه ي ايران از جنگ جهاني اول آسيب نديده , جنگي که ايران در آن بي طرف اعلام شده بود .
 عجيب نيست که اتفاقي که فقط 90 سال قبل در کشورمان روي داده به اين اندازه براي ما ناشناخته و مجهول باقي مانده بوده

کوه پرديس

کوه پرديس

نزديک ترين نقطه زمين به خورشيد

 

از جمله خواص اين كوه خاصيت خارق العاده اين كوه دركمك به درمان مبتلايان به ايدز مي باشد . به خاطر نزديكي اين كوه به خورشيد امكان رشد و نمو ويروس هاي بيماري زا از جمله ويروس HIV در اين كوه صفر مي باشد. پزشكان متخصص بريتانيايي در موسسه Imperial Medical College  در شهر لندن اخيرا در مقاله اي در روزنامه تايمز ضمن بر شمردن اين خاصيت از سازمان ملل درخواست نموده اندتا نام اين كوه را به ANTI-HIV Mountain  تغيير دهند.

 
 

ضمنا دكتر Tim Hopkins رييس موسسه فوق و دارنده مدرك فوق تخصص در رشته ايمونولوژي و ويروس شناسي درخواست ايجاد شهركهاي درماني براي مبتلايان به ايدز در اين منطقه نموده است. وي معتقد است با اسكان مبتلايان به ايدز در اين منطقه پس از حداكثر مدت 18 ماه هيچ نشانه اي از بيماري در اين مبتلايان ديده نشود.

با تشكر

 

از ديگر  خواص درماني اين كوه كه زبانزد همه متخصصين mountain trapi (كوه درماني)است . خواص مغناطيسي اين كوه باعث تخريب سلولهاي سرطاني شده و به همين دليل متخصصين بسياري بيماران سرطاني زا را به كوهنوردي دراين كوه توصيه مي‌نمايند. مديكال كالج ايالت اياهو آمريكا نيز طي تحقيقي خواص درماني اين كوه را تاييد نموده است.

دوستان نيز اگر خواص جامانده‌ا ي از كوه به خاطر دارند اضافه نمايند تا ايرانمان را بيشتر بشناسيم

ایران را بیشتر بشناسیم

کوه پرديس

نزديک ترين نقطه زمين به خورشيد

سونامی ژاپن

4) رحم و شفقت
مردم فقط اقلام مورد نیاز روزانه خود را تهیه کردند و این باعث شد همه بتوانند مقداری آذوقه تهیه کنند.


5) نظم
غارتگری دیده نشد. زورگویی یا ازدست دیگران ربودن دیده نشد. فقط تفاهم بود.
 
6) ایثار
پنجاه نفر از کارگران نیروگاه های اتمی ماندند تا به خنک کردن دستگاهها ادامه دهند. 
 
7) مهربانی
رستورانها قیمتها را کاهش دادند. یک خودپرداز بدون محافظ دست نخورده ماند. دستگیری فراوان از افراد ناتوان.

 
8) آموزش
از بچه تا پیر همه دقیقا میدانستند باید چکار کنند و دقیقا همان کار را کردند.
 

9) وسایل ارتباط جمعی در انتشار اخبار بسیار خوددار بودند. از گزارشات مغرضانه خبری نبود. فقط گزارشات آرامبخش.

10) وجدان
هنگامی که در یک فروشگاه برق رفت، مردم اجناس را برگرداندند سرجایشان و به آرامی فروشگاه را ترک کردند.

 در دنيا هيچ چيزي به اندازه آموختن براي ساختن يك زندگي انساني اهميت ندارد و اين آموزش از هر قوم و مليتي ميتواند باشد.

رياضيات زندگي

Smart man + smart woman = romance

مرد باهوش + زن باهوش = عشقولانه

Smart man + dumb woman = affair

مرد باهوش + زن خنگ = روابط نامشروع

Dumb man + smart woman = marriage

مرد خنگ + زن باهوش = ازدواج

Dumb man + dumb woman = pregnancy

مرد خنگ + زن خنگ = حاملگی


  OFFICE ARITHMETIC

حسابرسی اداری

Smart boss + smart employee = profit

رییس باهوش + کارمند باهوش = سود

 

Smart boss + dumb employee = production

رییس باهوش + کارمند خنگ = تولید

Dumb boss + smart employee = promotion

رییس خنگ + کارمند باهوش = ترفیع

Dumb boss + dumb employee = overtime

رییس خنگ + کارمند خنگ = اضافه کاری

 

SHOPPING MATH

ریاضیات خرید کردن

A man will pay $2 for a $1 item he needs.

یک مرد بابت یک کالای 1 دلاری که نیاز دارد 2 دلار می پردازد

A woman will pay $1 for a $2 item that she doesn't need.

یک زن بابت یک کالای 2 دلاری که نیاز ندارد 1 دلار می پردازد

 

GENERAL EQUATIONS & STATISTICS

آمار و برابری عمومی

A woman worries about the future until she gets a husband..

یک زن نگران آینده است تا زمانی که شوهر کند

A man never worries about the future until he gets a wife.

یک مرد هرگز نگران آینده نیست تا زمانی که زن بگیرد

A successful man is one who makes more money than his wife can spend.

یک مرد موفق مردیست که درآمدش بیشتر از مبلغی باشد که زنش خرج می کند

A successful woman is one who can find such a man.

یک زن موفق زنیست که بتواند چنین مردی را پیدا کند

 

HAPPINESS

شادمانی

To be happy with a man, you must understand him a lot and love him a little.

برای اینکه با یک مرد شاد باشید باید او را کاملا درک کنید و کمی دوست داشته باشید

To be happy with a woman, you must love her a lot and not try to understand her at all.

برای اینکه با یک زن شاد باشید باید او را کاملا دوست داشته باشید و اصلا سعی نکنید که او را درک کنید

 

LONGEVITY

طول عمر

Married men live longer than single men do, but married men are a lot more willing to die.

مردان متاهل بیشتر از مردان مجرد عمر می کنند در عوض مردان متاهل بیشتر آرزوی مرگ می کنند

 

PROPENSITY TO CHANGE

گرایش به تغییر

A woman marries a man expecting he will change, but he doesn't.

زمانی که یک زن که با مردی ازدواج می کند انتظار دارد که او تغییر کند ولی اینگونه نمی شود

A man marries a woman expecting that she won't change, and she does..

زمانی که یک مرد با زنی ازدواج می کند مطمئن است که آن زن تغییر نمی کند و اینگونه می شود

 

DISCUSSION TECHNIQUE

ادبیات گفتگو

A woman has the last word in any argument.

یک زن در بحث حرف آخر را می زند

Anything a man says after that is the beginning of a new argument.

بعد از آن، هر حرفی که مرد بزند، شروع یک بحث جدید است

 

 

SEND THIS TO A SMART WOMAN WHO NEEDS A LAUGH AND TO THE SMART GUYS YOU KNOW CAN HANDLE IT

این متن را برای یک زن باهوش که به خنده نیاز دارد و مردان باهوشی که میدانید می توانند آن را هضم کنند، بفرست.

 

جالبه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در کتاب معاد, نوشته ایت اله دستغیب شیرازی ایشان از پیامبر اسلام نقل قول می کندکه رسول خدا فرمود: هر مومن که شهید می شود در بهشت قصری انتظارش را می کشد که در
آن قصر70حجره است و هر حجره دارای 70 تخت است و بر هر تختی 70 فرش گسترده اند و بر هر فرشی 70 حوری نشسته و انتظارآن شهید کشته شده در راه اسلام را می کشد .با بررسی این سخن و با یک ضرب ساده ریاضی می توان به این نتیجه رسید که بر طبق سخنی که از رسول خدا نقل شده ،7 به توان 4 حوری یعنی رقمی معادل 24010000(حدود 24 میلیون ) حوری بهشتی فقط در انتظار یک شهید اسلامی می باشد . با فرض اينكه هر كدام از فرشها 6 متر مربع باشد مساحت كل فرش ها مي شود 2058000 مترمربع با در نظر گرفتن 20% راهرو ها و راه پله و فضاهاي بدون فرش، مساحت كاخ 2469600 متر مربع به دست مي آيد.كه مي شود عمارتي با زير بناي 200 متر در 200 متر و 62 طبقه به ارتفاع 186 متر پر از حوري فقط براي يك شهيد اسلامي. با فرض اينكه شهيد مورد نظر به هر حوري يك ساعت سرويس دهي نمايد بعد از 2740 سال كار بدون وقفه نوبت به آخرين حوري مي رسد

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

هر چی من بهش نصیحت می کنم

که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمیشه

میگه یا اسم آدم دل نمیشه

یا اگه شد دیگه عاقل نمیشه

بش میگم جون دلم این همه دل توی دنیاست چرا

یکدوم مثل دل خراب صاب مرده ی من

پاپی خیال باطل نمیشه

چرا از این همه دل یکدوم مثل تو دیوونه ی زنجیری نیست

یکدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نمیشه

میگه یک دل مگه از فولاده

که تو این دور و زمونه چششو هم بذاره

هیچ چیزی نبینه یا اگه چیزی دید

خم به ابروش نیاره

میگه هر صید که میشه قلب باشه

اما هرچی قلب شد دل نمیشه

این بود زندگی؟؟؟؟

میزی برای کار

         کاری برای تخت

              تختی برای خواب

                   خوابی برای جان

                         جانی برای مرگ

                               مرگی برای یاد

                                     یادی برای سنگ

                                              این بود زندگی . . . . . .

                                                زنده یاد حسین پناهی

عشق...

اشک رازی‌ست
لب‌خند رازی‌ست
عشق رازی‌ست

اشک آن شب لب‌خند عشق‌ام بود.

*

قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی…

من درد مشترک‌ام
مرا فریاد کن.

*

درخت با جنگل سخن می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌گویم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
با لبان‌ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گریسته‌ام
برای خاطر زنده‌گان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مرده‌گان این سال
عاشق‌ترین زنده‌گان بوده‌اند.

*

دست‌ات را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می‌گویم
به‌سان ابر که با توفان
به‌سان علف که با صحرا
به‌سان باران که با دریا
به‌سان پرنده که با بهار
به‌سان درخت که با جنگل سخن می‌گوید

زیرا که من
ریشه‌های تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

احمد شاملو

چاووشی

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار ِ زاد ِ ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
 گهی پُر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
 نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
 نخستین : راه نوش و راحت و شادی
 به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
 دو دیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
که می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی
و اکنون می زند با ساغر "مک نیس" یا "نیما"
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
 که با هر جنبش نبضم
 هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند
 بهل کاین آسمان پاک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
 به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
"کسی اینجاست ؟
 هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
 کسی اینجا پیام آورد ؟
 نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟"
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
 جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
"کسی اینجاست ؟"
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا "به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟"
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش اید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش اید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
 که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
"چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟"
 به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
 که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
 نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عُمَر با سوط ِ بی رحم خشایَرشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پاکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
 که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

مهدی اخوان ثالث

ظلمت

ظلمت

چه گریزیت ز من؟

چه شتابیت به راه؟

به چه خواهی بردن

در شبی این همه تاریک پناه؟

 

 مرمرین پلهء آن غرفه عاج

ای دریغا که ز ما بس دور است

لحظه ها را دریاب

چشم فردا کورست

 

 نه چراغیست در آن پایان

هر چه از دور نمایانست

شاید آن نقطهء نورانی

چشم گرگان بیابانست

 

می فرومانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی

او درینجاست نهان

می درخشد در می

 

گر به هم آویزیم

ما دو سرگشته تنها، چون موج

به پناهی که تو می جوئی، خواهیم رسید

اندر آن لحظه جادوئی موج

فروغ فرخ زاد

تقدیم به ...

به سرنوشت شگفت کسی می اندیشم

که راه پشت سرش نیست

و چاره ای دگرش نیست،

جز این که در شب سیلاب بگذرد از رود

امان از وسوسه ی سخت لحظه ی تصمیم

                              می رهی از بلا یا می شوی نابود

(این متن از من نیست و نمیدونم از کیه فقط چون ازش خوشم اومد نوشتمش)

حرف دل...

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بی راه باشد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوشست

همه چیز روبراه و بر وفق مراد است و خوب

تنها،تنها دل ماست که دل نیست........................

آره.............................................................................

 

برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد؟
آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
در غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
بي تكان گهواره رنگين كمان را
در كنار بان ددين
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران برپاست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
كنده اي در كوره افسرده جان افكند
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد
زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد
زندگي را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلي هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده آزاده
بي دريغ افكنده روي كوهها دامان
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان
زندگاني شعله مي خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاري بود
روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بالهاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان
برجهاي شهر
همچو باروهاي دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشك ها پر بار
گرمرو آزادگان دربند
روسپي نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر انديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روزبهي در چشم
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد
آخرين فرمان آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان
گر به نزديكي فرود آيد
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد
چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي كرد
پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد
از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف روي برف مي باريد
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد
صبح مي آمد پير مرد آرام كرد آغاز
پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحري بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد
منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهي مردي آزاده
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده
مجوييدم نسب
فرزند رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از كين پر از خون را
دل اين بي تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيكار
در اين كار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند كوه مأوایم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا نير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوي آسمان بر كرد
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد
درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود
كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود
به صبح راستين سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند
زمين مي داند اين را آسمان ها نيز
كه تن بي عيب و جان پاك است
نه نيرنگي به كار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش
نفس در سينه هاي بي تاب مي زد جوش
ز پيشم مرگ
نقابي سهمگين بر چهره مي آيد
به هر گام هراس افكن
مرا با ديده خونبار مي پايد
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است
ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است
ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگي اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم گه پيش مي راند
پيش مي آيم
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ اي آفتاب اي توشه اميد
برآ اي خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب
برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كام مرگي تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم
به موج روشنايي شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما اي قله هاي سركش خاموش
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد
كه ابر ‌آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
امديم را برافرازيد
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد
زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افكند آرش سوي شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
مردها در راه
سرود بي كلامي با غمي جانكاه
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه
كدامين نغمه مي ريزد
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟
طنين گامهايي را كه آگاهانه مي رفتند ؟
دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پي او
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
كودكان با ديدگان خسته وپي جو
در شگفت از پهلواني ها
شعله هاي كوره در پرواز
باد در غوغا
شامگاهان
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير
باز گرديدند
بي نشان از پيكر آرش
با كمان و تركشي بي تير
آري آري جان خود در تير كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند
و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب
درگريز بي شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد
ماهتاب
بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش
در دل هر كوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند
و نياز خويش مي خواهند
با دهان سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه
مي دهد اميد
مي نمايد راه
در برون كلبه مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاري كارواني با صداي زنگ
كودكان ديري است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان
شعله بالا مي رود پر سوز

 

فقط بخوانید!!!!!!!!!!!!!

زن خودش را خوشگل میکند چون خوب فهمیده که چشم مرد تکامل یافته تر از عقل اوست. دوریس ري



هر زنی از سر هر مردی زیاد است. ژان پل سارتر



مردها جنگ را دوست دارند چون بخاطر جنگ ظاهری جدی پیدا میکنند و این تنها چیزیست که نمیگذارد زنها بهشان بخندند. جان رابرت فاولز
 
خداوند مردان را نیرومندتر آفریده است'اما نه لزوما باهوشتر.او به زنان فراست و زنانگی داده است و اگر این دو با هم خوب بکار روند میتواند مغز هر مردی را که تا بحال دیده ام مختل کند. فرا فاوست

زنان از مردان عاقلترند.چون که کمتر میدانند و بیشتر میفهمند.
جیمز تربر

مردها همه مانند هم هستند فقط چهره هایشان با هم فرق دارد تا بتوان آنها را از هم تشخیص داد

یک مرد عبارت است از کلیه ادا و اطوارهای گذشته و امروزش. الکسی کارلایل


هيچ فكر كردي چرا خدا مرد را قبل از زن خلق كرد ؟ خب معلومه  قبل از خلق هر شاهكاري يك چركنويس هم لازمه

اگر زنان در مورد شخصیت مردان کمی نکته سنج باشند
'هیچگاه تن به ازدواج نخواهند داد. جورج برنارد شاو

بنی اسراییل 40 سال در بیابان سرگردان بودند.مردها حتی در آن زمان هم مسیر را نمی پرسیدندناشناس


عوض کردن شوهر فقط عوض کردن مشکل است.
کاتلین نوریس

مرد نثر آفرینش است و زن شعر آن.
ناپلئون

بسیاری از مردان باهوش زن کودنی دارند
'اما به ندرت زن باهوشی پیدا میشود که شوهر کودنی داشته باشد.اریکا یونگ


هر زنی برای شناخت مردان کافیست یکی از آنها را خوب بشناسد.ولی یک مرد حتی اگر با تمام زنها آشنا باشد یکی از آنها را هم خوب نمی شناسد.
هلن رولند


همه ی مردها بد نیستند.بدتر و بدترین هم دارند.
ناشناس


خدا مرد را آفرید ولی اگر من بودم بهترش را می آفریدم. ارنا بمبک



در طول تاریخ نمی توانید مردی را بیابید که اسیر زن نشده باشد.
ضرب المثل هندی


مامانم به من گفت:تنها دلیل وجود مردها برای چمن زنی و پنچر گیری اتومبیل است.
تیم آلن


افکار مردان اوج میگیرد و بالا میرود
'همسطح زنانی که با آنها معاشرت میکنند.الکساندر دوما


بهترین مردان بزرگ همواره بدترین شوهرانند. کریستوفر مارلو



چرا مردان زنان باهوش را دوست دارند؟

بخاطر اینکه دو قطب غیر همنام همدیگر را می ربایند. کتی لت


مردی بزرگ است که معایبش قابل شمارش باشد.
ضرب المثل آمریکايی



شما مردها را چه میشود؟دیدن یک موی بولوند شما را 3 پله از نردبان تکامل پایین می آورد. ناشناس


اگر میخواهی فقط حرف کاری زده شود از مرد بخواه و اگر میخواهی آن کار انجام شود از زن بخواه. مارگارت تاچر


اگر در دنیا یک زن بد باشد همه ی مردها تصور می کنند زن آنهاست.
ضرب المثل روسی



مردها بچه هایی ریشو هستند.
توفیق


تنها یکی از 1000 مرد رهبر مردان دیگر می شود .999نفر دیگر دنباله رو زنهایشان هستند.
گروچو مارکس



مردها خود را در رانندگی بسیار برتر از زنان می دانند در حالیکه آقایان 87% تصادفات رانندگی را مرتکب می شوند و شرکتهای بیمه از این که به زنها خسارت نمی پردازند سود بسیاری می برند.
ناشناس


او(مرد)مانند خروسی بود که تصور میکرد خورشید به این دلیل طلوع میکند که قوقو لی قوقوی او را بشنود.
جورج الیوت

مردان از دو نوع خارج نیستند;یا روی سرشان خالیست یا توی سرشان.
توفیق

من خواهان سه چیز در یک مرد هستم:ملاحت – شجاعت – وبلاهت.
دوروتی پارکر


عاقلترین مردان دچار اشتباه شده اند و زنان آنها را فریفته اند ولی همچنان ادعا میکنند که زن عاقل نیست. جان میلتون



مردها مثل نوزاد هستند..... توی اولین نگاه شیرین و با مزه هستند اما خیلی زود از تمیز کردن و مراقبت از آنها خسته میشید. ناشناس

مردها مثل ماشین چمن زنی هستند..... به سختی روشن میشن و راه میفتن , موقع کار کردن حسابی سروصدا راه می اندازند و نیمی از اوقات هم اصلا کار نمی کنند.ناشناس

آرش کمان گیر

برف می بارد؛ برف می بارد به روی خار و خاراسنگ کوه‌ها خاموش، دره ها دلتنگ؛ راه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ برنمی‌شد گر زبام کلبه‌ها دودی، یا که سوسوی چراغی گر پیامی‌مان نمی‌آورد، ردپاها گرنمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان، ما چه می‌کردیم در کولاک دل آشفته‌ی دمسرد؟ آنک،آنک کلبه‌ای روشن، روی تپه‌، روبروی من درگشودندم مهربانی‌ها نمودندم زود دانستم،که دور از این داستانِ خشم برف و سوز، در کنار شعله‌ی آتش، قصه می‌گوید برای بچه های خود عمو نوروز: گفته بودم زندگی زیباست گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاینجاست آسمانِ باز؛ آفتابِ زر؛ باغ‌های گل؛ دشت‌های بی در و پیکر؛ سر برون آوردن گل از درون برف؛ تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛ بوی خاک عطر باران خورده در کهسار؛ خواب گندمزار در چشمه‌ی مهتاب؛ آمدن،رفتن،دویدن؛ عشق وزیدن؛ در غم انسان نشستن ؛ پابه پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن؛ کار کردن،کارکردن؛ آرمیدن؛ چشم انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن ؛ جرعه‌هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن ؛ گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛ همنفس با بلبلان کوهی ِ آواره خواندن؛ در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛ و رهانیدن، نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛ گاه گاهی ، زیر سقف سقف این سفالین بام‌های مه گرفته، قصه‌های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن، بی تکان گهواره‌ی رنگین کمان را در کنار بام دیدن ؛ یا شب برفی، پیش آتش‌ها نشستن، دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن آری، آری، زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست گربیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست» پیرمرد، آرام و با لبخند، کنده‌ای در کوره‌ی افسرده جان افکند چشم‌هایش را در سیاهی‌های کومه جست و جو می کرد؛ زیر لب آهسته با خود گفت و گو می‌کرد ؛ « زندگی را شعله باید برفروزنده، شعله‌ها را هیمه سوزنده جنگلی هستی تو، ای انسان! جنگل، ای روئیده آزاده، بی دریغ افکنده روی کوه‌ها دامن، آشیان‌ها بر سرانگشتان تو جاوید، چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده، آفتاب و باد و باران بر سرت افشان، جان تو خدمتگر آتش سربلند و سبز باش، ای جنگلِ انسان!» «زندگانی شعله می‌خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز، « شعله هارا هیمه باید روشنی افروز کودکانم، داستان ما ز آرش بود او به جان خدمتگزار باغ آتش بود روزگاری بود؛ روزگار تلخ و تاری بود بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره دشمنان بر جان ما چیره شهر سیلی خورده هذیان داشت؛ بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت زندگی سرد و سیه چون سنگ، روز بدنامی، روزگار ننگ غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛ عشق در بیماریِ دلمردگی بیجان فصل‌ها فصل زمستان شد، صحنه‌ی گلگشت‌ها گم شد، نشستن در شبستان شد در شبستان های خاموشی، می تراوید از گل اندیشه‌ها عطر فراموشی ترسی بود و بال‌های مرگ؛ کس نمی‌جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ سنگر آزادگان خاموش؛ خیمه‌گاه دشمنان پرجوش مرزهای مْلک، همچو سرحدّات دامنگستراندیشه، بی‌سامان برج های شهر، همچو باروهای دل، بشکسته و ویران دشمنان بگذشته از سرحدّ و از بارو هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی اندوخت هیچ دل مهری نمی‌ورزید هیچ کس دستی به سوی کس نمی‌آورد هیچ کس در روی دیگر کس نمی‌خندید باغ های آرزو بی برگ؛ آسمان اشک ها پربار گرمرو آزادگان در بند؛ روسپی نامردمان در کار انجمن‌ها کرد دشمن، رایزن‌ها گرد هم آورد دشمن؛ تا به تدبیری که در ناپاک ْدل دارند، هم به دست ما شکست ما براندیشند نازک اندیشانشان ،بی شرم، _ که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم _ یافتند آخر فسونی را که می‌جستند چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جستجو میکرد؛ وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو میکرد: « آخرین فرمان، آخرین تحقیر مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان! گر به نزدیکی فرود آید ، خانه هامان تنگ، آرزومان کور، ور بپرد دور، تا کجا؟ تاچند؟ آه ! کوبازوی پولادین و کو سرپنجه‌ی ایمان؟» هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛ چشم‌ها ، بی گفت و گویی ، هر طرف را جست و جو می‌کرد» پیرمرد، اندوهگین دستی به دیگر دست می‌سایید از میان دره ّهای دور، گرگی خسته می‌نالید برف روی برف می‌بارید باد بالش را به پشت شیشه می‌مالید «صبح می‌آمد-پیرمرد آرام کرد آغاز- «پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست؛ دشت نه، دریایی از سرباز آسمان الماسِ اخترهای خود را داده بود از دست بی نفس می‌شد سیاهی در دهان صبح؛ باد پر می‌ریخت روی دشت باز دامن البرز لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور، دودو و سه سه به پچپچ گرد یکدیگر؛ کودکان بربام؛ دختران بنشسته بر روزن، مادران غمگین کنار در کم کمک در اوج آمد پچپچ خفته خلق، چون بحری برآشفته، به جوش آمد؛ خروشان شد؛ به موج افتاد؛ بّرش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد» «منم آرش ، - چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن - منم آرش، سپاهی مردی آزاده، به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده مجوییدم نسب، فرزند رنج و کار؛ گریزان چون شهاب از شب ، چو صبح آماده‌ی دیدار مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛ گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش شما را باده و جامه گوارا و مبارک باد! دلم را در میان دست می‌گیرم و می افشارمش در چنگ ، دل، این جام پر از کین پر از خون را؛ دل، این بیتاب خشم آهنگ که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛ که تا کوبم به جام قلبتان در رزم ! که جام کینه از سنگ است به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است در این پیکار، در این کار، دل خلقی است در مشتم؛ امید مردمی خاموش هم پشتم کمان کهکشان در دست، کمانداری کمانگیرم شهاب تیزرو تیرم؛ ستیغ سربلند کوه مأوایم؛ به چشم آفتاب تازه رس جایم مرا تیر است آتش پر؛ مرا باد است فرمانبر ولیکن چاره را امروز زور پهلوانی نیست رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست در این میدان، بر این پیکان هستی سوز سامان ساز، پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز» پس آنگه سر به سوی آسمان برکرد، به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد: « درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود! که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود به صبح راستین سوگند! به پنهان آفتاب مهربار پاک ْبین سوگند! که آرش جان خود در تیر خواهد کرد، پس آنگه، بی درنگی خواهدش افکند زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز، که تن بی عیب و جان پاک است نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛ نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است» درنگ آورد و یک دم شد به لب، خاموش نَفَس در سینه‌ها بیتاب می‌زد جوش «از پیشم مرگ، نقابی سهمگین بر چهره، می‌آید به هر گام هراس افکن، مرا با دیده‌ی خونبار می‌پاید به بال کرکسان گرد سرم پرواز می‌گیرد، به راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛ به رویم سرد می‌خندد؛ به کوه و در ّه می‌ریزد طنین زهرخندش را؛ و بازش باز می‌گیرد دلم از مرگ بیزار است؛ که مرگ اهرمن خو، آدمی خوار است ولی، آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛ ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است؛ فرو رفتن به کام مرگ شیرین است همان بایسته‌ی آزادگی این است هزاران چشم گویا و لبِ خاموش مرا پیک امید خویش می‌داند هزاران دست لرزان و دل پرجوش گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند پیش می‌آیم دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند، نقاب از چهره‌ی ترس آفرین مرگ خواهم کند» نیایش را ، دو زانو بر زمین بنهاد به سوی قلّه‌ها دستان ز هم بگشاد: « بر آ، ای آفتاب، ای توشه‌ی امید! برآ، ای خوشه‌ی خورشید! تو جوشان چشمه‌ای، من تشنه‌ای بیتاب برآ، سرریز کن، تا جان شود سیراب چو پا در کام مرگی تندخو دارم، چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم، به موج روشنایی شست و شو خواهم، ز گلبرگ تو، ای زر ّینه گل، من رنگ و بو خواهم شما، ای قلّه‌های سرکش خاموش، که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می‌سایید، که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی، که سیمین پایه‌های روز زرِِین را به روی شانه می‌کوبید، که ابر آتشین را در پناه خویش می‌گیرید؛ غرور و سربلندی هم شما را باد! امیدم را برافرازید، چو پرچم‌ها که از باد سحرگاهان به سر دارید غرورم را نگه دارید، به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید» « زمین خاموش بود و آسمان خاموش تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش به یال کوهها لغزید کم کم پنجه‌ی خورشید هزاران نیزه‌ی زرین به چشم آسمان پاشید « نظر افکند آرش سوی شهر، آرام کودکان بر بام؛ دختران بنشسته بر روزن؛ مادران غمگین کنار در؛ مردها در راه سرود بی کلامی، با غمی جانکاه، ز چشمان بر همی‌شد با نسیم صبحدم همراه کدامین نغمه می‌ریزد، کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت، طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟ طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟ دشمنانش، در سکوتی ریشخند آمیز، راه واکردند کودکان از بام ها او را صدا کردند مادران او را دعا کردند پیرمردان چشم گرداندند دختران، بفشرده گردن بندها در مشت، همرهِ او قدرت عشق و وفا کردند آرش، اما همچنان خاموش، از شکاف دامن البرز بالا رفت وز پی او، پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد » بست یک دم چشم‌هایش را عمو نوروز، خنده بر لب، غرقه در رویا کودکان، با دیدگان خسته و پی جو، در شگفت از پهلوانی‌ها شعله‌های کوره در پرواز، باد در غوغا « شامگاهان ، راه جویانی که می‌جستند آرش را به روی قلّه‌ها، پی گیر، باز گردیدند، بی نشان از پیکر آرش، با کمان و ترکشی بی تیر آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش کار صدها صدهزار تیغه‌ی شمشیر کرد آرش تیر آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون، به دیگر نیمروزی از پی آن روز، نشسته بر تناور ْساقِ گردویی فرو دیدند و آنجا را، از آن پس، مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند آفتاب ، در گریز بی شتاب خویش، سال‌ها بر بام دنیا پاکِشان سر زد ماهتاب، بی نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش، در دل هر کوی و هر برزن، سر به هر ایوان و هر در زد آفتاب و ماه را در گشت سال ها بگذشت سال ها و باز، در تمام پهنه‌ی البرز، وین سراسر قلّه‌ی مغموم و خاموشی که می‌بینید، وندرون دره ّ‌های برف آلودی که می‌دانید، رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند نام آرش را پیاپی در دل کهسار می‌خوانند، و نیاز خویش می‌خواهند با دهان سنگ‌های کوه آرش می‌دهد پاسخ می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه؛ می‌دهد امید، می‌نماید راه » در برون کلبه می‌بارد برف می‌بارد به روی خار و خاراسنگ کوه‌ها خاموش، دره ّ ها دلتنگ؛ راه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ کودکان دیری است در خوابند، در خواب است عمونوروز می‌گذارم کنده‌ای هیزم در آتشدان شعله بالا می‌رود پّرسوز سیاوش کسرایی


                    ...آنهایی که رفته اند...
 آنهایی که مانده اند


آنهايي که (از ايران) رفته اند، ايميلشان را در حسرت ِ نامه از آنهايي که مانده اند باز مي کنند و از اينکه هيچ نامه اي ندارند کلافه مي شوند.

آنهايي که (در ايران) مانده اند هر روز ايميلشان را چک مي کنند و از اينکه نامه اي از آنهايي که رفته اند ندارند، کفرشان در ميايد

.

آنها که رفته اند همانطور که دارند يک غذاي فوری درست مي کنند تا تنهايي بخورند، در این خیالند که آنهايي که مانده اند الان دارند دور هم دیزی یا قورمه سبزي با برنج زعفراني مي خورند و جمعشان جمع است

.

آنها که مانده اند، همانطور که دارند يک غذاي سر دستي می پزند، تجسم مي کنند آنها که رفته اند الان با دوستان جديدشان گل مي گويند و گل ميشنوند و از ان غذاهايي مي خورند که توي کتاب هاي آشپزي عکسش هست.

.

آنها که رفته اند، فکر مي کنند آنهايي که مانده اند دائم با هم به گردش میروند... دربند، لواسان، بام تهران و درکه و… و آنها را که آن گوشه دنيا تک افتاده اند، فراموش کرده اند.

آنها که مانده اند، تصور مي کنند آنها که رفته اند، هرشب به بار و ديسکو مي روند و خوش مي گذرانند و آنهایی را که توي اين جهنم گير افتاده اند فراموش کرده اند.

.

آنهايي که رفته اند دلشان لک زده بجای آن مشروب ها که چندان باب طبعشان نيست، يک چاي دم کرده سماوری حسابي بخورند.

آنهايي که مانده اند آرزو به دل شده اند که برای يکبار هم که شده بروند داخل مغازه اي و بی دغدغه و نگرانی، مشروب سفرش بدهند.

.

آنها که مانده اند بر این باورند که آنهايي که رفته اند دیگر حق اظهار نظر ندارند و فوري قلم برداشته و اسم شان را خط مي زنند.

آنها که رفته اند، با شوق و ذوق بيانيه امضا مي کنند و مي خواهند خودشان را به جريان سياسي کشوري که تويش نيستند، ملحق کنند.

.

آنها که مانده اند در حسرت بي بي سي و صداي آمريکای بدون پارازيت، و اینترنت بدون فیلتر و رسانه های تماماً دولتی  کلافه مي شوند.

آنها که رفته اند پاي اينترنت پر سرعت، دنبال فوتبال شبکه 3 با گزارش عادل يا سريالهاي داخلی  و با کلام پارسي و فضاهایی ايراني هستند

 

آنها که مانده اند، در ذهنشان از آن طرف، مدينه فاضله مي سازند.

آنها که رفته اند، به خاک گرفتن خاطراتشان در سرزمین مادری، حسرت میخورند.

 

و بالاخره:

آنهايي که مانده اند مي خواهند بروند...

آنهايي که رفته اند مي خواهند بر گردند...

 

اما... هم آنهايي که رفته اند و هم آنهايي که مانده اند در يک چيز مشترکند :

 

 احساس تنهايي...

شما يادتون مياد؟

 شما یادتون نمیاد تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم

شما یادتون نمیاد شبا بیشتر از ساعت 12 تلویزیون برنامه نداشت سر ساعت 12 سرود ملی و پخش می کرد و قطع می شد.... سر زد از افق...مهر خاوران

شما يادتون نمياد هركي بهمون فحش ميداد كف دستمونو نشونش ميداديم ميگفتيم آيينه آيينه

شما يادتون نمياد ساعت 9.30 هر شب با این لالایی از رادیو میخوابیدیم
گنجیشک لالا مهتاب لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا...لالالالایی لالا..لالایی لالالالایی لالا ..لالایی..گل زود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت خوابیده بیشه...جنگل لالا برکه لالا شب بر همه خوش تا صبح فردا


شما يادتون نمياد زمستون اون وقتا تمام عشقمون این بود که رادیو بگه مدرسه ها به خاطر برف تعطیله

شما يادتون نمياد علامتی که هم اکنون میشنوید، اعلام وضعیت قرمز است و معنا و مفهوم آن اینست که حمله هوایی انجام خواهد شد! محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید

شما یادتون نمیاد کوچولو ها کوچولوها دستاتون بدیم به ما بریم به شهر قصه ها

شما یادتون نمیاد . گنجشگکه اشی مشی .... میفتی تو اب خیس میشی ....کی میپزه اشپز باشی ..... کی میخوره حاکـــــــــــم باشــــــــی
به یاد هنرمندی که تنها خوند تنها زد و در تنهایی مرد


شما یادتون نمیاد مدیر مدرسه از مادرامون کادو می گرفت سر صف می داد به ما.بعد می گفت: همه تو صفاشون از جلو نظام برید سر کلاساتون

شما یادتون نمیاد آلوچه و تمره هندی ، بستنی آلاسکا, همشون هم غیر بهداشتی

شما یادتون نمیاد تقلید کار میمونه...میمون جزو حیوونه

شما یادتون نمیاد خط کشهائی که محکم می زدیم رو مچ دستمون دستبند می شد

شما یادتون نمیاد کلی با ذوق و شوق تلویزیون تماشا می کردیم یهو یه تصویر گل و بلبل میومد: ادامه برنامه تا چند دقیقه دیگر


شما یادتون نمیاد کارت صد آفرين مي‌دادن خر کیف مي‌شديم، هزار آفرين که مي‌دادن خوده خر
مي‌شدیم

شما یادتون نمیاد اما وقتی بچه بودیم گلبرگ گلها رو روی ناخنمون می چسبوندیم بعد می گفتیم لاک زدیم

شما یادتون نمیاد کارنامه هامونو میبردیم شهر بازی که بهمون بلیط بدن

شما یادتون نمیاد پسرا شیرن مثه شمشیرن...دخترا موشن مثه خرگوشن

شما يادتون نمياد بستني ميهن رو که میگفت مامان جون بستنيش خوشمزه تره

شما یادتون نمیاد پستونک پلاستیکی مّد شده بود مینداختیم گردنمون

شما یادتون نمیاد این بازیو پی پی پینوکیو پدر ژپتو، گُ گُ گُربه نره روباه مکار

شما یادتون نمیاد هر وقت آقای نجار می رفت بیرون ووروجک خراب کاری می کرد

شما یادتون نمیاد... سیاهی کیستی ؟منم پار30 کولا

شما یادتون نمیاد دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده سواد داری؟ نه نه بي سوادي نه نه پس تو....

شما یادتون نمیاد آهای، آهای، اهاااااای ، ننه،من گشنمه

شما یادتون نمیاد ماه رمضون که میشد اگه کسی می گفت من روزم بهش میگفتیم: زبونتو در بیار ببینم راست میگی یا نه

و خیلی‌ چیزای دیگه هست که شما یادتون نمیاد... ولي براي خيليا به ياد مي ياره كه:

كودكي كجائي كه يادت بخير

نگاه سبزت را از من نگیر!

ترجمه: آزاده تویسركانی

سبز، رنگ طبیعت است. رنگ نرمی و لطافت ساقه‌های ترد و نازك گیاهان. رنگ جوانه‌های نوخاسته، سبز، روح خسته و شهرزده انسان را مجذوب و مسحور خود می‌كند و با نرمی هنرمندانه خود، دیدگان را نوازش و استراحت می‌دهد.
سبز طبیعت، انسان را از كشش‌ها و تنش‌های روحی و جسمانی رهایی می‌بخشد و بازگشتی شیرین است به دوران خوش كودكی. زوایای كودكانه روح، بی‌تجربه‌گی، پاكی و معصومیت را به مدد این رنگ آرام، می‌توان دوباره حس كرد.
سبز، سمبل امید، طبیعت و آرامش است. سبز، رنگ توجه به محیط ‌زیست، هارمونی، تعادل، طبیعت، ‌رشد، شفا، اطمینان، امنیت، آرامش، ترغیب، تشویق، اعتماد، همدردی، نجات، امنیت، حفاظت، وابستگی و دل‌بستگی است. در دین اسلام و یهود، رنگ سبز، سمبل مهربانی است، به‌خصوص در دین اسلام این رنگ، رنگ پیامبر اسلام(ص)، ائمه معصومین(ع) و نوادگان آنان است، به گونه‌ای كه در قدیم، بسیاری از نوادگان ائمه هدی(ع)، شال سبزی به كمر می‌بستند و بدین ترتیب از دیگران جدا می‌شدند. سبز، رنگ بهار و جوانی است. این رنگ، تداعی كننده طبیعت است و انبوه ‌رستنی‌ها و جامه گیاهی‌ای كه زمین بر تن می‌كند. سبز، رنگ امید است. به‌معنای زندگی ا‌ست و رشد و شروع دوباره و تغذیه را در ذهن، تداعی می‌كند.
نخستین جوانه‌های سبز طبیعت در آغاز سال نو، در بسیاری از انسان‌ها، نیروهای جدید زندگی و امید را بیدار می‌كند. حضور این جوانه‌های نوخاسته، به‌معنای آن است كه روزهای تاریك و گرفته زمستان‌های سخت و سرد گذشته است و امید به گرما و روزهای نورانی، در دل‌ها زنده می‌شود.
در برخی فرهنگ‌ها و ملل، رنگ سبز ممكن است بار منفی داشته باشد. در چنین شرایطی، سبز، رنگ رشك و حسد، نفرت از خود، خست، لئامت، بی‌رؤیایی، سردی عاطفی و احساسی است. صورتك‌هایی كه به رنگ سبز هستند و در نامه‌های الكترونیكی و گفت‌و‌گوهای اینترنتی كاربرد دارند، نشان‌دهنده آن است كه فردی كه این صورتك را آورده، از چیزی حالش بد شده است و در حقیقت حالش به هم می‌خورد.
در برخی افسانه‌ها، رنگ سبز، رنگ اژدهای خطرناك و آتش‌زایی است كه سرزمین‌ها را نابود می‌كند، چهارپایان را در مراتع می‌درد، انسان‌ها را می‌كشد و می‌خواهد تا مالك دوشیزگان باشد و آنان را بفریبد و اغوا كند. این حیوان خطرناك و شكست‌ناپذیر كه لاك‌های محافظ زخم‌ناپذیری دارد، اغلب به رنگ سبز تصویر می‌شود.
در برخی ملل نیز رنگ سبز، نشان دهنده حیوان سمی و یا غذای آغشته به زهر است. بنابراین همیشه هم رنگ سبز با خود معنای صلح و آرامش را به‌همراه ندارد.
این اصطلاح عامیانه كه او هنوز كال است و سبزی كه در ذهن تداعی می‌شود، نشان از خامی و بی‌تجربگی فرد دارد.

تیپ روان‌شناسی سبز
سبزها، انسان‌هایی محافظه‌كار، آرام، قابل اعتماد، ثابت‌قدم، مقاوم و پایدار هستند. آنان برای رسیدن به هدف‌، پشتكار زیادی دارند و می‌توانند مقاصد و نیات خود را با تلاشی چشمگیر دنبال كنند. نیروی اراده قوی، ترقی و جاه‌طلبی فوق‌العاده این انسان‌ها می‌تواند در نگاه نخست، به خودمحوری تعبیر شود. از شاخصه‌های شخصیتی انسان‌های سبز، تلاش وجد و جهد آنان برای به رسمیت شناخته شدن و پیشرفت، به‌ویژه پیشرفت شغلی است. هدف آنان تا حد امكان دستیابی به یك جایگاه ممتاز و متعالی در شغل و اجتماع است. آنها برای رسیدن به امنیت مالی و دارایی‌ها و املاك مادی، جد و جهد زیادی می‌كنند. این انسان‌ها، لبریز از عشق، محبت، علاقه و تفاهم هستند. مردم غالباً به سرعت دلبسته آنها می‌شوند.
سبزها بسیار خوب با گل و گیاه، كنار می‌آیند و عاشق طبیعت و آب هستند.
انسان سبز، درون‌گراست. از نظر روحی و ذهنی می‌توان او را انسانی محكم ارزیابی كرد. آنان، خلق و خوی متعادلی دارند. انسان‌های دیگر با كمال اطمینان و اعتماد سفره دل خود را پیش روی آنان می‌گشایند؛ چرا كه این انسان‌ها، شنوندگان بسیار قابلی هستند و معمولاً خیلی زود احساساتی می‌شوند.
این تیپ، همواره به دنبال جایگاهی مستحكم است تا بتواند از آنجا با اطمینان چشم‌اندازی به همه‌جا داشته باشد و وقایع پیرامون خود را به‌دقت مشاهده و بررسی كند. تیپ سبز، معمولاً قادر نیست جریان یك كار را از ابتدا تا انتها به‌صورت كامل و بی‌نقص، پیش‌بینی كند و از این‌رو همواره ناراضی است. او خانواده‌دوست است و به كودكان و حیوانات علاقه زیادی دارد.
كسی كه رنگ سبز را رنگ مورد علاقه خود می‌داند. بلندپروازی و غیرت از جمله خصوصیات اخلاقی تیپ سبز است. تیپ سبز، سرشار از عشق، مهربانی و نیكی است.
انسان‌های سبز، به طبیعت بسیار عشق می‌ورزند و در برابر طبیعت، قدرت درك بالایی دارند. كشاورزی، باغبانی، باغداری، و زندگی در دامان طبیعت، از علایق آنان است. وقتی، دیگران بی‌ملاحظه با طبیعت رفتار می‌كنند و آن را خراب و یا آلوده می‌كنند، سبزها بسیار آزرده می‌شوند. بی‌دلیل نیست كه «حزب طرفدار محیط زیست آلمان»، نام خود را «حزب سبز» گذارده است.
انسان سبز، فطرت آرامی دارد. در میان سبزها، مربیان امور تربیتی بسیار وجود دارند كه به‌خوبی می‌توانند در روح و قلب كودكان نفوذ كنند و بسیار خوب، منظور و مقصود خود را به آنان بفهمانند. كودكان، تحت تعلیم و تربیت این مربیان، با علاقه درس می‌خوانند، سازگارترند و كیفیت آموزشی آنها بسیار بالاست.
او موسیقی رمانتیك و كلاسیك، با صدای آرام را بر تمام موسیقی‌های دیگر ترجیح می‌دهد.

سبز در طبیعت
سبز، اصلی‌‌ترین رنگ طبیعت است. جنگل‌ها، مراتع، مزارع و كوه‌های جنگل‌دار، بیشه‌ها، درختچه‌ها و بوته‌ها، درختان، برگ‌ها، علف‌ها و غیره همگی به رنگ سبز هستند.
در میان حیوانات، حشرات و كرم‌ها بیشتر با این رنگ دیده می‌شوند. بسیاری از سنگ‌ها، كانی‌ها و جواهرات نیز به رنگ سبز هستند كه از میان آنها می‌توان به زمرد سبز اشاره كرد.
رنگ خون برخی از حیوانات و رنگ چشم برخی از انسان‌ها نیز سبزرنگ است.
سبز، رنگ نیتروژن (گاز ازت) است كه سهم عمده و مهمی در اتمسفر اطراف ما دارد. این ماده در طبیعت در سلول‌های بافت‌ها و عضلات وجود دارد و برای استخوان‌سازی به‌كار می‌رود.
در طبیعت، كلروفیل سبز كه در زبان فارسی به آن سبزینه گفته می‌شود، در برگ‌های گیاهان برای تولید اكسیژن مورد نیاز برای حیات وجود دارد.
سبز، همچنین رنگ صفرا نیز هست.
در میان میوه‌ها و سبزیجات، رنگ سبز به فراوانی دیده می‌شود: خیار، برخی انگورها، كاهو، انواع سبزی‌ها، برخی از انواع سیب‌ها و بسیاری خوردنی‌های دیگر به رنگ سبز هستند.

انواع رنگ سبز
از انواع رنگ سبز می‌توان به سبز سیدی، مغزپسته‌ای، یشمی، لجنی، ماشی، صنعتی، نخودی، زیتونی، انگوری، چمنی، سبز تیره و روشن، سبز متمایل به فیروزه‌ای، سبز متمایل به زرد، سبز متمایل به آبی اشاره كرد.

تأثیرات شفابخش رنگ سبز:
رنگ سبز روشن، شفابخش روح خسته انسان است. سبز روشن، به افرادی كه خود را پیر و از پاافتاده، سركوب شده، خسته و ناتوان احساس می‌كنند، به رفع و یا كاهش این احساسات ناخوشایند، كمك شایانی می‌كند.
نور سبز، بافت مخاطی را تمیز می‌كند و به ترشح بیشتر تر و ترمیم وا می‌دارد. رنگ سبز، فعالیت سیستم عصبی خودكار را كم می‌كند. در محیط سبز، به‌نظر می‌رسد كه زمان با سرعت بیشتر می‌گذرد. سبز متمایل به آبی، بر بیماری‌های كبدی تأثیر مثبتی دارد. امید، رضایت، خرسندی، آرامش، اطمینان، اعتماد، تجمل، خوش‌بینی، دوام، استحكام، مقاومت، از جمله احساساتی است كه رنگ سبز در انسان برمی‌انگیزاند.
سبز متمایل به آبی، در درمان زكام به كار می‌رود و تأثیری آرامش‌بخش دارد. سبز، اعتماد و اطمینان را جلب می‌كند. انسان‌های آرام، خونسرد و درون‌گرا، رنگ سبز را بسیار دوست دارند از این‌رو، در رنگ‌درمانی برای انسان‌هایی كه به‌راحتی غلیان می‌كنند و سودایی مزاجند، رنگ سبز به كار برده می‌شود تا به آنان كمك كند كه نیروهای كنترل نشده خود را بهتر مهار كنند.
افرادی كه چست و چالاك و فرز هستند، رنگ سبز، به‌ویژه سبز تیره را رنگ مورد علاقه خود نمی‌دانند، اگر هم سبز را دوست داشته باشند، پس از مدت كوتاهی، به‌سوی رنگ‌های دیگری نظیر زرد و نارنجی، تغییر موضع می‌دهند. خردسالان، جوانان و افرادی كه بیش از حد پرنشاط و چالاك‌اند، از رنگ سبز، كمتر به مثابه رنگ مورد علاقه خود یاد می‌كنند. آنها اغلب، رنگ قرمز و تن‌های آن و نیز رنگ نارنجی را بر رنگ‌های دیگر ترجیح می‌دهند. اما این امر، با بالا رفتن سن و زمانی‌كه نشاط و حال و هوای روحی فرد، به‌دلایل گوناگون، رو به افول می‌گذارد، می‌تواند تغییر كند.
روان‌شناسان رنگ و درمان‌گران، رنگ سبز را جایی به كار می‌برند كه بخواهند تأثیر سردكننده، ملایم‌كننده و آرامش‌بخش داشته باشد. كسانی كه از نظر فیزیكی، خسته و از توان افتاده‌اند و افرادی كه از نظر عصبی مدام در استرس قرار دارند، ترجیحاً با این رنگ، درمان می‌گردند. این رنگ، قلب و سیستم عصبی را تحت تأثیر آرامش‌بخش خود قرار می‌دهد. سبز، می‌تواند با شل كردن رگ‌ها، آنها را گشاد كند و این‌گونه سبب پایین آمدن فشار خون شود.
رنگ سبز، محرك فعالیت‌های فكری است. با رنگ سبز، می‌توان بسیاری از بیمار‌ی‌ها و عوارض آنها را درمان كرد. یبوست‌های حاد، سرماخوردگی، خستگی‌های عصبی و روانی، بی‌خوابی، تحریك‌پذیری، هیجان‌‌زدگی بیش از حد و دردهای عصبی، بیماری‌های قلبی، زخم‌ها، آسم، برونشیت، نوعی بیماری‌های آلرژیك، قولنج‌ها، سیاه‌زخم‌، كوفتگی‌ها، ضرب‌دیدگی‌ها، خونریزی‌، و بسیاری دیگر از بیماری‌ها را رنگ‌درمان‌گران، با رنگ سبز درمان می‌كنند.
برخی از درمان‌گران، سبز را همچنین به‌عنوان داروی مقوی باء (نیروها و غرایز جنسی) نیز می‌شناسند. رنگ سبز، به تمدد اعصاب كمك می‌كند. تابش نور سبز برای چشمان افرادی كه مدت زیادی مقابل كامپیوتر می‌نشینند، زیاد تلویزیون تماشا می‌كنند، بسیار مطالعه می‌كنند و یا زیاد می‌نویسند، بسیار مفید است. بهتر است كه گهگاه میان كار استراحت‌هایی در نظر گرفته شود و در صورت امكان، به سبزی طبیعت نگاه كنند. رنگ سبز، به ساخت ویتامین ١B كمك می‌كند. سنگ‌ها و التهاب‌های صفراوی دردناك، با رنگ سبز درمان می‌شوند. التهاب‌های دردناك گوش و لثه با استفاده از این شیوه درمانی، كاهش می‌یابد.
رنگ سبز، بالابرنده احساسات است و بر غده هیپوفیز نیز تأثیر مثبتی دارد. این رنگ، فعالیت‌های بدن را هماهنگ و متعادل می‌كند.
سبز، خاصیت گندزدایی دارد و مانع از مضمحل شدن، گندیدن و از هم متلاشی شدن (به‌خصوص درباره اجساد و لاشه‌ها) می‌شود و میكروب‌ها و باكتری‌ها را از میان می‌برد. از این‌رو، دیوارهای اتاق‌های عمل و لباس پزشكان و پرستاران به‌هنگام عمل جراحی، به رنگ سبز است.
استفاده از رنگ سبز صنعتی در مدارس، دانش‌آموزان را در جهت رفتارهای مناسب هدایت می‌كند. استفاده از مانتوهای متمایل به تیره مثل سبز یشمی، برای دختران بسیار مناسب است، چرا كه این رنگ، طول موج كوتاهی دارد و آسیب‌زا، خسته‌كننده و رخوت‌آور نیست.
در آزمایش‌های نوری، گیاهان بی‌شماری با تابش پرتوی سبز رنگ، در مقایسه با رنگ‌های دیگر رشد بهتر و سریع‌تری داشتند. ولی با این‌حال زودتر پژمرده می‌شدند.

تأثیرات منفی و موارد منع استفاده از رنگ سبز
گرچه رنگ سبز یك رنگ درمانی خنثی است، اما بر روح و روان همه انسان‌ها، تأثیر مشابهی نمی‌گذارد. رنگ سبز یا زرد، بسیاری از انسان‌ها را عصبی و ناآرام می‌كند. تأثیر طولانی‌مدت رنگ سبز در بسیاری از انسان‌ها، نوعی حالت كسالت و رخوت ایجاد می‌كند.

سبز متمایل به زرد
رنگ نخستین جوانه‌های نورسیده درختان، معمولاً سبز روشن است. این رنگ، سرزندگی و عشق به آزادی را در انسان برمی‌انگیزاند. در برخی موارد نیز می‌تواند به بی‌احتیاطی، سهل‌انگاری، سبك‌سری، تكبر و خودنمایی منجر شود. سبز متمایل به زرد، انسان را از غم، تفكر، احساس گناه و تقصیر درباره اتفاقاتی كه مدت زیادی ا‌ز آن گذشته است، رهایی می‌بخشد.

توضیح‌المسائل

چکیده ی تمام حکم های

توضیح‌المسائل!

اگر  حکم های تمام رساله های

توضیح‌المسائل را جمع کنیم، عصاره

اش این است:

“اگر طوری باشد که خوشت بیاید

حرام است!

طبيعت، ما را درمان مي‏كند

نویسنده: وين داير
مترجم: محمد رضا آل ياسين


«در شهرهاي شما هيچ جاي آرامي يافت نمي‌شود؛ نه مكاني براي شنيدن برگ‌هاي بهاران و نه جايي براي گوش سپردن به وز وز بال‌هاي حشرات. سرخپوستان ترجيح مي‌دهند صداي ملايم باد، سطح درياچه را نوازش كند. بوي باد، خود با باران نيم روزي پاك و تميز شود و يا به وسيله كاج پنيون معطر گردد. هوا براي سرخپوست ارزشمند است، چرا كه همه چيز؛ حيوانات، درختان و انسان از يك هوا تنفس مي‌كنند. مثل فردي كه روزها پيش مرده است،‌ انسان در شهر شما به بوي تعفن بي‌تفاوت است.»

چيف سيتل
(1866-1790)


چيف سيتل، عضو قبيله سوكوآميش دواميش است كه با سفيدپوستان منطقه پوجت سونر طرح دوستي ريخت. او در سال 1855 در معاهده بندر اليوت كه براساس آن مناطقي به سرخپوستان واگذار شد، شركت داشت.
اين بخش به خرد و حكمت بوميان امريكا اختصاص دارد. هنگامي كه به بررسي و مطالعه رفتار بوميان امريكايي مي‌پردازيم،‌ به اين نكته پي مي‌بريم كه نياز رواني آنان با احترام به طبيعت و مقدس شمردن آن ارضاء مي‌شود. در اينجا قصد دارم به برخي گفتار خردمندانه بوميان امريكا اشاره كنم و اين بخش را به منظور يادآوري آنان و احترامي كه براي طبيعت قايل‏اند به شما پيشكش مي كنم. عشق عميق و توجه به طبيعت، ميراثي است كه از آنان براي ما به يادگار مانده است.
چيف سيتل
چيف سيتل به خاطر نامه مشهورش به رئيس جمهور امريكا و تقاضا از وي براي توجه به نقطه‌نظرهاي سرخپوستان شهرت فراوان دارد. او در نامه‌اش نوشت: «وجب به وجب اين خاك براي سرخپوستان مقدس است و ما ضمن اين كه در روح، شريك و برادريم، هر يك جزئي از اين سرزمين ارزشمند هستيم.» چيف سيتل در بخشي كه آغاز اين مقاله ذكر شد، از ما مي‌خواهد كه هشياري خود را نسبت به صداهاي نرم و لطيف و رايحه‌هاي شيرين زندگي تقويت كنيم. اين كار به خاطر توجه به زيبايي طبيعت، اتصال به شبكه زندگي و احترام بيشتر به محيط زيست است. همه موجودات زنده در تنفس اين هوا شريك و سهيم‌اند.
اورن ليونز

اورن ليونز كه به خاطر اعتقاد راسخش به اونونداگا شهرت دارد، در بند زير راز قبيله‌اش را برون مي‌افكند و به ما مي‌گويد كه چرا افرادش در مقام تصميم‌گيري، هفت نسل جلوتر را مدنظر دارند.
«ما هنگام تصميم‌گيري در زندگي و دولت خويش، همواره هفت نسل بعد را نيز در نظر مي‌گيريم. وظيفه انساني ما حكم مي‌كند براي افرادي كه بعد از ما پا به عرصه وجود مي‌گذارند، زندگي بهتري تدارك ديده و يا دست كم موقعيت كنوني را برايشان حفظ كنيم. ما هنگام راه رفتن بر روي مادر زمين، با دقت گام‌هايمان را بر روي آن مي‌نهيم، زيرا نيك مي‌دانيم چهره نسل‌هاي آينده از زيرزمين به ما نگاه مي‌كنند. ما هرگز آن‌ها را فراموش نمي‌كنيم.»
ولف سانگ
آيا مي‌توانيم آن گونه كه ولف‌سانگ در ير به آن اشاره مي‌كند،‌ به خود گوشزد كنيم كه هر چيز و هر مخلوق زنده، حلقه‌اي از زنجيره مقدس زندگي است:
«ارج نهادن و محترم شمردن (رعايت حقوق) خاك‌،‌ آب،‌ گياهان و جانوران، به منزله رعايت حقوق خودمان است. ما در قياس با ساير اجزاء و عناصر طبيعت نبايد خود را موجوداتي برتري بدانيم كه به لحاظ دانايي بيشتر در رأس قله بلند تكامل قرار دارد. در واقع ما همراه با درختان،‌ سنگ‌ها، گرگ‌هاي صحرايي،‌ عقاب‌ها، ماهي‌ها و وزغ‌ها كه هر يك رسالت خودشان را تحقق مي‌بخشند، حلقه‌هاي زنجيره مقدس زندگي را تشكيل مي‌دهيم.
مردم شهرهاي ما تحت عنوان تمدن،‌ اصالت حيات خود را از ياد برده‌اند و نمي‌دانند هدف نهايي زندگي، حفظ تعادل است. تأثيرات ناهنجار زندگي ماشيني در وجود ما رشد كرده و توسعه يافته است، از اين رو در تمام روز با افرادي در خود فرو رفته، خاموش و دست نيافتني _ چون خودمان _ رو به رو هستيم. سر و صدا و اغتشاش زندگي ماشيني، معنويت ما را سست و ضعيف كرده و تنگناها و محدوديت‌هاي فراواني را به ما تحميل كرده است. به اعتقاد من، حضور در طبيعت و تجربه‌ مستقيم حلقه‌هاي زنجيره زندگي، بيش از هر چيز، حيات دوباره به ما مي‌بخشد و ما را با خود راستين و شكوهمندمان هماهنگ مي‌سازد.»
واكينگ بوفالو
گرچه كتاب‌ها ومراكز مطالعه محيطي نيروبخش هستند، با وجود اين واكينگ بوفالو با بيان ديدگاه‌هاي تازه‏اش سبب مي‌شود از زمين، مناظر و محيط طبيعي اطراف خويش بيشتر بهره ببريم. او مي‌گويد:
«اوه، بله، من به مدرسه سفيدپوستان رفتم. در آنجا خواندن كتا‌ب‌هاي درسي، روزنامه‌ها و كتاب مقدس را آموختم، اما به‏تدريج دريافتم كه اين‌ها كافي نيست؛ مردان متمدن به ميزان قابل توجهي به كتاب‌هاي چاپ شده متكي‌اند. اما من به كتاب روح بزرگ كه كل خلقت را در برمي‌گيرد بازگشتم. شما با مراجعه به طبيعت مي‌توانيد بخش بزرگي از اين كتاب را مطالعه كنيد. اگر تمام كتاب‌هايتان را در فضاي باز و در معرض آفتاب و باران و حشرات بگذاريد، پس از مدتي چيزي از آن به جا نمي‌ماند، در حالي كه روح بزرگ براي شما و من اين امكان را فراهم ساخته كه در دانشگاه، طبيعت، جنگل، رودخانه، كوهستان‌ها و خودمان، مطالعه و بررسي كنيم.»
از ما خواسته شده تا با در نظر گرفتن كل خلقت، همه موجودات زنده طبيعت را چون دست‌ها، پاها و قلب خويش، پاره‌اي از وجودمان به حساب آوريم. اين طرز تفكر وادارمان مي‌كند احساس جدايي از ساير عناصر طبيعت را كنار گذاريم و موجوديت خود را به زمان و مكان محدود نكنيم. بوميان امريكا اعتقاد داشتند همه جا مركز جهان و همه چيز مقدس است.
لوتراستندينگ بر
پيش از آن كه ما با تلاش و تكاپوي فراوان، فرهنگ و تمدن كنوني را بنيان نهيم،‌ سرخپوستان پيامي را به ما مخابره كردند تا با توسل به آن، الوهيت خويش را تقويت كنيم و امكان تجلي اين نيرو را در روح، جسم و ديدگاههاي زندگي خود امكان‌پذير سازيم. سرخپوستان امريكايي، خدا را «واكان تانكا»  مي‌نامند و تمام زندگي را در اين ذات خلاصه مي‌كنند. بادها و ابرها هنگام حركت، واكان تانكا هستند و سنگ‌ها و درختان به عنوان مظاهر اين قدرت اسرارآميز و فراگير، همه‌ عالم هستي را در برگرفته‌اند. لوتراستندينگ‌بر، رئيس قبيله اگلالاسيوكس، اين نكته را در قالب شعر زير بيان مي‌كند:
«سرخپوست به عبادت عشق مي‌ورزد،‌ از گهواره تا گور به محيط اطرافش احترام مي‌گذارد، تولد خود را در دامن پرشكوه و اشرافي مادر زمين تلقي مي‌كند و هيچ مكاني را پست و حقير نمي‌داند. بين او و آن قديس بزرگ فاصله‌اي نيست، ارتباطش شخصي و بي‌واسطه است. خير و بركت واكان‌تانكا همانند باراني كه از آسمان مي‌بارد، بر سرخپوستان جاري مي‌شود.»
اگر مي‌توانستيد تحت تأثير تربيت مناسب، اين احترام را براي محيط اطراف خود نيز قائل باشيد، زندگي‌تان از آرامش و شادي لبريز مي‌شد. من شيفته طرز تفكر تماس بي‌واسطه آن قديس بزرگ هستم. اين چيزي است كه هر يك از ما آرزو دارد ديگر بار آن را در زندگي‏اش تجربه كند، و شايد مشاهدات لوتراستندينگ بر در اين زمينه يك روش باشد. به دور و اطراف خود بنگريد و پيوسته در حال تكريم باشيد و در اين حال ديگران را نيز به انجام اين كار ترغيب كنيد!
واكينگ بوفالو
ديگربار به عقل و حكمت واكينگ‌بوفالو باز مي‌گردم. ترديدي نيست كه پيشنهاد دادن به شما براي رها كردن زندگي شهري و اقامت گزيدن در طبيعت، تقاضايي ناهنجار و غير معمول است، زيرا شهرنشيني امتيازات زيادي دارد. به همين دليل شهرهاي ما با خصوصيات نيك و بد همچنان باقي مي‌مانند و ممكن است روزي همين ديد و برداشتمان از زندگي شهري، ما را از قوانين طبيعي و تعادل معنوي دور كند.
واكينگ بوفالو در سال1967 و در نود و شش سالگي چشم از جهان فرو بست. او بخش وسيعي از دنيا را درنورديد و عبارت‌هاي نغز و ارزنده زير را براي ما به يادگار گذاشت:
«تپه‌ها از ساختمان‌هاي سنگي زيباتر هستند. زيستن در شهر، يك زندگي مصنوعي است. بسيارند افرادي كه به سختي مي‌توانند خاك واقعي را زير پاهايشان حس كنند، اين كسان رويش گياهان را جز در گلدان نمي‌بينند، نور خيابان‌ها هرگز به آنان اجازه نمي‌دهد نورافشاني ستارگان را در آسمان مشاهده كنند و جذب آن شوند. وقتي انسان‌ها از مناظري كه توسط روح بزرگ آفريده شده فاصله مي‌گيرند،‌ به آساني قوانين او را به باده فراموشي مي‌سپارند.»
واكينگ بوفالو از ما تقاضا نمي‌كند محل زندگي‌مان را ترك كنيم، بلكه فقط تقدس زندگي را به ما يادآور مي‌شود و ترغيبمان مي‌كند كه پيوسته از چگونگي عملكرد قوانين طبيعي در اين زنجيره مقدس آگاه باشيم. اين قوانين بدون توجه به محل زندگي شما و شكل و موقعيت طبيعي اطرافتان، پيوسته سرگرم كار هستند؛ به بياني ديگر، هوا،‌ آب،‌ درختان،‌ معادن،‌ ابرها، جانوران، پرندگان و حشرات، جملگي از زندگي پشتيباني مي‌كنند. به اجداد و نياكان اوليه ما كه هزاران هزار سال پيش بر روي اين زمين زندگي كردند و به قوانين طبيعي به ديده احترام نگريستند، توجه كنيد! اين همان چيزي است كه امروزه «هشياري اكولوژيكي» خطاب مي‌شود. سرخپوستان امريكا براي بقاي ارزشمندي حيات، به فكر هفت نسل بعد از خود نيز هستند.
آنان در قالب شعر از ما تقاضا مي‌كنند اين شعله را فروزان نگه داريم. توصيه مي‌كنم به اين نكته‌ها بينديشيد و اجازه دهيد برخي از اين عقل و خرد كهن به زندگي شما راه پيدا كند!
اكنون با دعاي اوجيب‏وي ،‌ نظريات سرخپوستان امريكايي را به پايان مي‌برم، اميدوارم اين توصيه‌ها را هر روز بخوانيد و از آن‌ها پيروي كنيد.
«پدربزرگ،‌ به جدايي و تفرقه ما بنگر! ما نيك مي‌دانيم در سراسر عالم خلقت، تنها خانواده بشر از راه مقدس منحرف شده است. مي‌دانيم كه اينك از هم جدا هستيم. بايد دوباره بازگرديم و در مسير تقدس گام برداريم. پدربزرگ، تواي مقدس!‌ به ما عشق،‌ شفقت و حرمت بياموز. بادا كه با اين موهبت‌ها سياره خاك و يكديگر را شفا بخشيم!»
براي آموختن پيام‌هاي مهم و اساسي بوميان امريكا از همين امروز در زندگي‌تان رهنمودهاي زير را به كار گيريد:
•    سپاسگزاري از مواهب زندگي را آويزه گوش كنيد و از آنچه تاكنون قدرش را نمي‌دانستيد، شكرگزار باشيد. هر روز از نعمت‌هاي طبيعي نظير آفتاب، باران، هوا، درختان و زمين در دل سپاس‏گزار باشيد.
•    از طريق ارتباط با سازمان محيط زيست، آگاهي خود را در زمينه تعادل زيست محيطي افزايش دهيد. در زمينه كاهش آلودگي هوا، حذف زباله‌ها و بازيافت آن هشيارانه تلاش كنيد. اعمال و رفتار خود شما مي‌تواند حرمت و تكريم زمين و عالم هستي را در شبكه مقدس زندگي تجديد كند.
•    هر روز مدتي را در ارتباط با طبيعت و نظاره خاموش هوشمندي هر موجود زنده بگذرانيد؛ با پاي برهنه بر روي زمين گام برداريد، خاموش به تماشاي غروب آفتاب بنشينيد، به صداي اقيانوس و يا جويبار گوش فرا دهيد و با آنچه مايه تداوم و حمايت طبيعت است، ارتباط دوباره برقرار كنيد.
•    به جاي اشاره به بي‌مبالاتي ديگران در آلوده كردن محيط زيست، در نگهداري آن سرمشقشان باشيد. قوطي آلومينيومي را كه برخي مردم در گوشه‌اي رهايش كرده‌اند برداريد و در سطل زباله بيندازيد. اجازه دهيد كه كودكان و نوجوانان شما را در حال انجام اين كار ببينند.
•    دعاي اوجيب وي را تكرار كنيد. براي زيستن در پرتو عشق و افتخار در هر روز از زندگي، با توسل به اين دعا به شفاي زمين و يكديگر كمك كنيد.

افسردگی‌ات را با موسیقی درمان کن!

نویسنده: جودیت ترنر
ترجمه: منیره یدالله‌وند


موسیقی‌درمانی، (موزیک‌تراپی) روشی در کنار علم پزشکی است که در آن افراد دوره دیده، موسیقی را به شیوه تخصصی به کار می‌برند. برنامه‌ها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که به بیماران کمک کند در نبردهای جسمی، عاطفی، روحی، ذهنی و اجتماعی پیروز شوند. حیطه کاربرد آن از بهبود بیماران سالمند در کلینیک‌ها، تا کاهش استرس و دردهای زایمان را فرا می‌گیرد. موسیقی‌درمانی در جاهای بسیاری کاربرد دارد، مثل مدارس، مراکز بازپروری، بیمارستان‌ها، کلینیک‌های مخصوص بیماران صعب‌العلاج، درمانگاه‌ها، مکان‌های عمومی و حتی در خانه‌ها.
منشأ موسیقی‌درمانی
در سراسر تاریخ، موسیقی دلیلی بر وجود و تأثیرپذیری احساسات انسانی بوده است. در انجیل آمده است که شاه سائول به‌وسیله آوای چنگ داوود آرام شد و یونانیان باستان نیز، تأثیر شفابخش موسیقی را به‌خوبی شناخته بودند. در بسیاری از فرهنگ‌ها موسیقی با سنت‌های‌شان درآمیخته است. موسیقی می‌تواند سبب تغییر روحیه شود؛ تأثیر محرک یا آرام‌بخشی داشته باشد و بر فرآیندهای فیزیولوژی، مانند ضربان قلب یا تنفس تأثیر بگذارد. در جنگ جهانی دوم از موسیقی برای درمان سربازان مجروح استفاده شد و این امر سرآغازی بود برای مطالعات و دوره‌های عملی استفاده از موسیقی در درمان. اولین انجمن حرفه‌ای موسیقی‌درمانگرها در سال‌های ١٩٤٠ و ١٩٥٠. م ایالات متحده آمریکا تشکیل شد. انجمن ملی و انجمن موسیقی‌درمانگرهای آمریکا، در سال ١٩٩٨. م با هم تلفیق شدند و انجمن موسیقی درمانگرهای آمریکا را تشکیل دادند.

مزایا و منافع موسیقی
موسیقی، می‌تواند برای همه سودمند باشد، افزون بر اینکه می‌توان آن را در درمان کسانی که بیماری و مشکلات جسمی، عاطفی یا اجتماعی دارند به کار برد، حتی افراد سالم نیز می‌توانند از آن برای آرامش، کاهش استرس و بهبود روحیه، همراه تمرین‌های ورزشی استفاده کنند.
موسیقی، هیچ‌گونه عوارض سمی و زیان‌آوری ندارد. موسیقی‌درمانگر‌ها به بیماران خود کمک می‌کنند به شماری از هدف‌هایی که می‌توان با موسیقی به آن دست یافت، برسند. از جمله آنها بهبود ارتباطات، رشد درجات ادبی و تحریک توانایی‌ها. همچنین می‌توان در رفتاردرمانی و کنترل درد، از موسیقی کمک گرفت.

تأثیرات جسمی
واکنش مغز در برابر موسیقی، تغییراتی را در بدن ایجاد می‌کند. آهنگ می‌تواند بدن را به سوی الگوی تنفسی آرام‌تر و عمیق‌تر هدایت کند که همین امر سبب آرام شدن جسم می‌شود و تأثیر آرام‌بخشی دارد.
ضربان قلب و فشار خون در برابر نوع موسیقی‌ای که شنیده می‌شود، واکنش نشان می‌دهند. بلند یا کوتاه بودن صدا، بر سرعت ضربان قلب و سرعت محرکی که عصب شنوایی را تحریک می‌کند، تأثیر می‌گذارد. صداهای بلند و تند، سرعت ضربان قلب و فشار خون را بالا می‌برند و صداهای آهسته، ملایم و منظم‌تر ضربان قلب و فشار خون را منظم می‌کند. موسیقی همچنین می‌تواند انبساط عضلانی را تسکین بدهد و توانایی‌ها را بالا ببرد. در کلینیک‌های بازپروری، اغلب از موسیقی برای کمک به بازسازی الگوی مهارت‌های جسمی استفاده می‌کنند. میزان اندروفین (تسکین دهنده طبیعی درد) با گوش دادن به موسیقی افزایش یافته، میزان هورمون‌هایی که باعث استرس می‌شوند، کاهش می‌یابد. این تأثیرات شاید بتواند تا اندازه‌ای علت تأثیر موسیقی در بهبود سیستم ایمنی را توضیح دهد. مطالعاتی که در سال ١٩٩٣. م در دانشگاه میشیگان انجام شد، نشان داد گوش‌دادن موسیقی حتی برای پانزده دقیقه، می‌تواند قسمت اول اینترلئوکین را افزایش دهد که نتیجه آن، افزایش مصونیت و ایمنی بدن است.

تأثیرات ذهنی
توجه به نوع و سبک صوت و صدا، موسیقی می‌تواند فرد را هوشیار کرده، یا به آرامش او کمک کند. به وسیله موسیقی می‌توان، قدرت حافظه و یادگیری را افزایش داد و از این خاصیت در آموزش بچه‌های عقب‌مانده ذهنی، نتیجه خوبی گرفت.
نتیجه سودمندتر موسیقی، بهبود توانایی تمرکز است، مطالعه در این ‌زمینه نشان داد که دانشجویان کالج، مسائل ریاضی را بعد از گوش دادن به موسیقی کلاسیک، بهتر و راحت‌تر حل می‌کنند، و از آن اصطلاح «تأثیر موزارت» رایج شد.

تأثیرات عاطفی
توانایی موسیقی در تأثیر بر عواطف انسانی به‌خوبی آشکار است. فیلم‌سازان از موسیقی بسیار استفاده می‌کنند. تنوع در نوع موسیقی ممکن است در آفرینش احساس آرامش، تنش، هیجان یا عشق استفاده شود. لالایی گفتن نیز قرن‌هاست که برای آرام کردن کودکان و نوزادان و خواباندن آنها مرسوم است. همچنین موسیقی می‌تواند برای بیان صریح احساسات و بدون استفاده از کلام به‌کار برده شود که در بعضی موارد، وسیله درمانی مناسب و قابل استفاده‌ای است.

هدف‌های استفاده از موسیقی
«موسیقی، به مثابه پل ارتباطی با بیمار است.» موسیقی‌درمانگر‌ها دلیل به‌کارگیری موسیقی را در موارد خاص درمان، چنین استدلال می‌کنند و برای کمک به روند بهبود بیماری از فعالیت‌ها و تمرین‌های ویژه‌ای استفاده می‌کنند. از جمله برای پیشرفت در ارتباطات خویشاوندی تحریک احساسات و کسب توانایی‌های اجتماعی باشد. می‌توان از شگردها، به‌گونه‌های مختلفی استفاده کرد، مانند خواندن، گوش‌دادن‌، آهنگ‌سازی، استفاده از آلات موسیقی، تحرک، تصویرسازی ذهنی و روش‌های مقتضی دیگر. موارد دیگری مانند رقص، هنر و روان‌شناسی نیز مفید است. بیماران ممکن است به‌عنوان نتیجه درمان، از توانایی‌های موسیقی خود استفاده کنند، اما این امر دخالت چندانی ندارد. هدف اولیه، گسترش توانایی بیماران برای انجام وظایف است.

شگردهای موسیقی‌درمانی
آموزش نواختن یکی از آلات موسیقی از فعالیت‌های بسیار عالی است که توانایی‌های معلولان جسمی، آسیب‌دیده‌های مغزی و... افزایش می‌دهد. موسیقی، با وجود هر یک از نقایص بالا، توانمندی فرد را بالا می‌برد.
موسیقی، ‌تمرینی است برای کنترل حرکت‌ها و همکاری گروهی. همچنین گوش دادن به موسیقی احساس نیاز به اجتماعی بودن و ارتباط داشتن را بیشتر می‌کند. آواز خواندن باعث بهتر سخن گفتن، هماهنگی و کنترل تنفس می‌شود.
به‌یاد آوردن اشعار و آهنگ‌ها نیز تمرینی مناسب است برای افراد معلول و کسانی که دچار آسیب‌های مغزی هستند. یکی از راه‌هایی که به بیمار کمک می‌کند بر احساسات منفی و ترس خود غلبه کند، آهنگ‌سازی و موسیقی است. گوش دادن به موسیقی، برای افزایش دقت و به‌یاد آوردن بهترین راه است. همچنین آن ممکن است به بیمار کمک کند خاطرات و احساساتی که نیاز به یادآوری آنهاست به یادآورد و درباره آنها صحبت کند.
آواز خواندن و مشاوره کردن، روش یکسانی است که برای بعضی از بیماران به صورت عمومی استفاده می‌شود و آنها را برای صحبت کردن تشویق و دلگرم می‌کند. گوش دادن به موسیقی راهی است برای بیان احساسات، سمبل‌ها و تصورات بیمار و پلی است برای ابراز احساسات.

موسیقی و کودکان
تحریک حواس از طریق موسیقی، البته به صورت تفریحی می‌تواند به گسترش توانایی کودکان برای بیان احساسات، ارتباطات و گسترش حرکات منظم کمک کند. مدارک نشان می‌دهد که توانایی‌های کلامی می‌تواند با تحریک هر دو نیمکره مغز گسترش یابد. موسیقی می‌تواند در کاهش استرس، اضطراب و درد در کودکان، همچون بزرگ‌سالان مؤثر باشد.
موسیقی‌درمانی در بیمارستان‌ها برای کسانی که بیمار هستند یا برای جراحی آماده می‌شوند یا در بخش مراقبت‌های پس از عمل هستند، بسیار سودمند است. کودکان می‌توانند با تمرین موسیقی، اعتماد به‌ نفس خود را بیشتر کنند. نوزادان خیلی بیشتر از بزرگ‌سالان از موسیقی لذت می‌برند. نوزادان نارسی که برای‌شان موسیقی پخش می‌شود، سریع‌تر از نوزادانی که در معرض موسیقی قرار نگرفتند، اضافه‌وزن پیدا می‌کنند و زودتر از بیمارستان مرخص می‌شوند.

موسیقی و احیا
بیمارانی که آسیب‌های مغزی حاصل از ضربه، یا دیگر مشکلات عصبی و مغزی دارند، با موسیقی درمانی بهبود یافته‌اند. تمرینات منطقی و مفید، توانایی‌های بدن را به شکلی سودمندتر هدایت می‌کند. فرآیندهای ژنتیکی و مهارت‌های زبانی با موسیقی، بهتر پرورش می‌یابند.

موسیقی و سالمندان
سالمندان به‌طور کلی مستعد اضطراب، افسردگی و بیماری‌های مختلف، مانند پارکینسون هستند، به‌ویژه کسانی که در کلینیک‌ها به سر می‌برند. زخم‌های مزمن، سبب دردهایی می‌شوند که غیرعادی نیستند. موسیقی برای لذت بردن، آرامش بیشتر و تسکین درد، بهترین راه برای آنهاست و فرصتی است برای اجتماعی باقی ماندن سالمندان. همچنان می‌تواند در بهبود کسانی که به بیماری آلزایمر مبتلا هستند، اثرهای چشمگیری داشته باشد، حتی به‌طور موقت. موسیقی در کاهش هیجان که در نشانه‌های عمومی آلزایمر وجود دارد، مؤثر است. همچنین مطالعات نشان داده‌اند سالمندانی که موسیقی می‌نوازند، از نظر جسمی و عاطفی نسبت به بقیه سالمندانی که هیچ ارتباطی با موسیقی ندارند، شاداب‌ترند.

موسیقی و بیماران عقب‌مانده ذهنی
موسیقی، می‌تواند برای بیماران ذهنی یا روحی وسیله مناسب و مؤثری باشد. اوتیس، نوعی بی‌نظمی است که بسیار مورد پژوهش و جست‌و‌جو قرار گرفته است. موسیقی‌درمانی بعضی از کودکان اوتیستیک را قادر ساخته است که با یکدیگر ارتباط برقرار کنند و مهارت‌های آموختن آنها را نیز گسترش داده است. سوء استفاده‌های جسمی، شیزوفرنیا یا پارونیا و اختلالات شخصیتی، اضطراب، بهانه‌جویی، همگی مواردی هستند که موسیقی‌درمانی برای آنها سودمند است. در این گروه، مشارکت و تأثیرات اجتماعی به‌وسیله موسیقی سرعت می‌یابد، واقعیت‌گرایی بهبود پیدا می‌کند و به بیماران کمک می‌شود توانایی‌های‌شان را توسعه دهند، استرس را کمتر کنند و احساسات‌شان را انتقال دهند.

موسیقی و کلینیک مخصوص بیماران صعب‌العلاج
درد، اضطراب و افسردگی از بزرگ‌ترین مواردی هستند که در نهایت سبب بیماری می‌شوند، چه برای کسانی که در بیمارستان‌ها هستند و چه برای دیگران. موسیقی می‌تواند دردها را با کاهش اندورفین و افزایش آرامش، تسکین دهد و فرصت‌هایی را برای بیماران به وجود آورد که با صحبت کردن درباره ترس‌هایی که از مرگ و اهتزار دارند، به کاهش ترس خود کمک کنند. هم‌چنان ممکن است به تعدیل سرعت تنفس در بیمارانی که اضطراب دارند، کمک کرده، فکر آنها را آرام کند. در بیمارستان سنت پاتریک در مونتانا، بیماران در حال مرگ را با موزیک آرام می‌کنند. پزشکان در این برنامه، می‌کوشند بیمارانی را که درد می‌کشند با موسیقی آرام کنند.

موسیقی و زایمان
تحقیقات نشان داده است، زنانی که در هنگام دردهای زایمان به موسیقی گوش داده، درد کمتری داشته‌اند. گوش دادن به موسیقی با زبان آشنا و با همراه تصویرسازی مثبت، مؤثرتر است و بیشتر کمک می‌کند.
حرکات مادر کمک می‌کند که بچه برای زایمان در موقعیت مناسبی قرار گیرد. لذت بردن از موسیقی، تحرک‌زاست و به مادر کمک می‌کند که بیش از پیش، در حین دردهای زایمان فعال باشد و مقاومت کند. موسیقی شاد و ریتمیک، بدن را برای آزاد کردن اندروفین‌ تحریک می‌کند، که این ماده به‌طور طبیعی درد را کاهش می‌دهد.
بسیاری از زنان، برای هر یک از مراحل زایمان، سبک‌های مختلفی از موسیقی را انتخاب می‌کنند. موسیقی‌های قوی‌تر یا آنهایی که احساس امنیت بیشتری را انتقال می‌دهند، برای مراحل سخت‌تر مناسب‌تر‌ند. همچنین بهتر است آهنگ، با یکی از آلات موسیقی نواخته شود.

موارد احتیاط
بیمارانی که از موسیقی‌درمانی استفاده می‌کنند، نباید داروها و درمان‌های دیگری را که به آنها تجویز شده است، بدون مشورت قبلی با پزشک قطع کنند.

پژوهش و پذیرش عمومی
مخالفت‌هایی در بین پزشکان، درباره این مسئله وجود دارد که آن می‌تواند فقط برای بعضی از بیماران سودمند باشد. هر چند تحقیقات نشان داده است که گوش دادن به موسیقی می‌تواند اضطراب، درد و زمان استراحت پس از عمل را کاهش دهد. اطلاعات خوبی وجود دارد که این موارد را در برمی‌گیرد.

گواهی‌نامه درمان با موسیقی
موسیقی‌درمانگرها، خود نوازندگان و موسیقی‌دان‌های بااستعدادی هستند. آنها آموزش می‌بینند که موسیقی چگونه برای گروه‌های خاص و موقعیت‌های گوناگون، عملاً به کار می‌رود. دوره‌های عملی آن شامل کلاس‌هایی درباره تاریخچه موسیقی و نمایش، کنسرت، دانش‌رفتاری و عادتی است.

موسيقي ابزار درمان است

منبع : WWW.Focusonlin.de
مترجم: فرحناز ميرقمي زاده

موسيقي به روش‌هاي مختلف بر روي اعضاء بدن ما تأثيرگذار است. موسيقي درماني هم بر روي نشانه‌هاي ظاهري و هم بر روي احساسات دروني و باطني بيمار تأثير آرام كننده و مثبت دارد ولي اثبات اين مسئله، بسيار مشكل است.
•    موسيقي احساسات را توسعه مي‌دهد و فراگير مي‌كند.
•    موسيقي باعث تحريك، ترشح و تنظيم هورمون‌هاي بدن مي‌شود.

«موسيقي نه تنها جريان ريتم‌هاي بدن ما را تنظيم مي‌كند، بلكه اولين تأثيرش بر روي نظم ضربان قلب است.» اين مطالب را دكتر فريدريك از هولدن برگ روانكاو و متخصص موسيقي درماني از بيمارستان وابسته به دانشگاه اپن دورف بيان مي‌كند. وي در ادامه مي‌افزايد كه تقريباً تمامي جريانات و فعل و انفعالات در ساختار بدن ما تحت تأثير يك ريتم مشخص عمل مي‌كنند، ولي اين امر فقط مختص فركانس‌هاي تنفسي و نبضي نمي‌شود، بلكه ضربان قلب، امواج مغزي و سيكل هورمون‌هاي بدن را هم شامل مي‌شود. ملودي‌ها و موسيقي و صداهاي ملايم، به خصوص، تأثير زيادي بر تنظيم اين امواج دارند. اصواتي كه احساسات ما را نوازش مي‌دهد، مي‌تواند رفتار و احساسات ما را تغيير دهد، پروسه درمان شكيبايي و بردباري درد را افزايش مي‌دهد و انواع ترس‌هاي مرضي را از بين مي‌برد. موسيقي از اين لحاظ است كه باعث آرامش ما مي‌شود و هيجانات و گرفتگي درد در مفاصل و ماهيچه‌ها را كاهش مي‌دهد.
روانكاوان موسيقي درماني با اصوات و صداها كار مي‌كنند. آنها به وسيله موسيقي به طور هدفمندانه‌اي ريتم‌هاي دروني بيمارشان را فريب مي‌دهند. در اينجا بيمار نياز به هيچ شناخت قبلي ندارد، فقط بايد آمادگي پيدا كند كه خود را در موسيقي رها كند.
موسيقي درماني را مي‌توان تك نفره و يا گروهي انجام داد، بر سر بالين بيمار و يا در يك فضاي تخصصي. بستگي به ميل بيمار دارد و اينكه چطور به نفع اوست.
گاهي روانكاو جلوي بيمار شروع به خواندن مي‌كند و يا با يكي از ابزارهاي موسيقي از روي نُت‌هاي مشخص شروع به نواختن مي‌كند. (اين طريق درمان را نسخه درماني يا درمان تئوريك مي‌گويند). و يا بيمار خودش شروع به نواختن مي‌كند. (كه اين طريق را موسيقي درماني اكتيو يا فعال مي‌گويند).
با اين گونه روش‌ها روان‌درمانگر مي‌تواند رابطه‌اي با بيمار خود برقرار كند و به اين طريق چيزهايي را از ذهن او بيرون بكشد، به شخصيت دروني او پي ببرد و اطلاعاتي از او كسب كند كه براي سلامتي او بسيار حائز اهميت است. بعد از اينكه درمانگر اعتماد بيمار را نسبت به خود جلب كرد، مي‌تواند ديگر تجويزات پزشكي را براي او انجام دهد. «از طريق موسيقي بيماران مي‌توانند احساسات خود را به راحتي بروز دهند، احساساتي كه خود نسبت به آن بي‌اطلاع بودند.» اين مطالب را دكتر نيكولا شيت متخصص موسيقي درماني بيان مي‌كند. وي در ادامه مي افزايد: «از طريق موسيقي درماني، احساسات مخفي بيدار مي‌شوند و بيماران مي‌توانند اين احساسات را به طور شفاهي عنوان كنند، ولي برقراري ارتباط بين روانكاو و بيمار از طريق موسيقي متأسفانه گاهي از نظر بعضي بيماران مضحك مي‌آيد، به همين دليل وقتي يك نفر از آنها اين مسئله را عنوان مي‌كند، بقيه تحت تأثير او قرار مي‌گيرند، گاهي برعكس آن هم صادق است، بنابراين پذيرش ارتباط از طرف اولين نفر در گروه بسيار مهم است، چرا كه بقيه تحت تأثير او عمل مي‌كنند.

لغو کنسرت رضا صادقی در شهرکرد